تصميم گرفتم داستان شکل گيري پي نوشت را بنويسم تا به يادگار بماند. اما شرح حکايت اين است که اوايل بهار بود که همصحبتي با دوستي اهل ادب و شعر، ذوق سنگ شده ام را تلطيف کرد و دوباره هواي شعر و ادبيات بر سرم افتاد. کتابهاي شعري که مدتي در انباري خاک مي خورد را دوباره در کتابخانه ام چيدم و برخي از کتابهاي جيبي نيز از ملزومات هميشگي کيف دستي ام شد! علاقه من به شعر، شعرخواني و ادبيات سابقه کوتاهي ندارد اما اتفاقي که اينبار افتاد آن بود که برخلاف گذشته ديگر شعر نو را تقلاي ناچيز عده اي که دستشان به شعر کلاسيک نمي رسد نمي دانستم. بلکه با مطالعه چندين مقاله از اساتيد دانشگاه در رشته ادبيات فهميدم استنباط کاملي از شعر نو نداشتم و اگر نوپردازان همسالي که در بلاگستان روز به روز با شعر نو به روز مي کنند اين مقالات را تورق کنند مي فهمند که انچه مي گويند اصلا شعر نيست!
پيش از اين تغيير ذائقه، با کاريکلماتور آشنا شده بودم. کارهاي پرويز شاپور را در اوايل دبيرستان کامل خوانده بودم و اصلا هم به دلم نشسته بود! مانند قريب به اتفاق متون نوي ادبي آن را خالي از معاني ژرف مي ديدم. شايد هم به قول برخي از بزرگترها از نارسي عقل نوجوان بنده بوده و بايد دوباره بخوانم. هرچند نمي توان از مهارت ابتکاري آن گذشت اما در پشت آنچيزي که امروز هم بنام کاريکلماتور رايج است؛ معمولا بار معنايي چشمگيري نيست. در واقع تنها کوتاه نوشته هايي است که بيشتر شايسته نام "مينيمال" است تا کاريکلماتور. دغدغه نخستين ايجاد پي نوشت آن بود که نوشتارم داراي دو مشخصه باشد :
§ اول - داراي پيام و معنا؛ يعني حرفهاي بزرگي کوتاه نوشته شود و تنها به خرق عادت در الفاظ بسنده نشود.
§ دوم - کل مطلب در دو يا سه جمله خلاصه شود. آن طور که در يک نگاه کل متن را بتوان خواند.
اما رفته رفته کار دچار تغيير شد. نخستين اتفاق اين بود که من مدتها فکر ميکردم نوشته هاي من هم در دايره تعريف کاريکلماتور جاي مي گيرد اما وقتي نوشته ها ارائه شد ديدم فقط اين منم که اينها را کاريکلماتور مي دانم و اهل فن کاريکلماتور را متفاوت از محتويات پي نوشت مي شناسند. بررسي کاريکلماتور هاي منتشر شده ي چاپي و اينترنتي هم حرف ايشان را تصديق مي کرد. پس بايد به فکر عنوان يا قالبي ديگري مي بودم. (ادامه دارد)
