جای دوستان خالی، امروز از صبح برای تجدید قوا و رفع خستگی با جماعتی از قوم و خویشان اومدیم به یکی از ویلاهای اطراف تهرانشان. تا بخواهید گل است و باغ و درخت و سبزه و کتاب! هرکس گوشه ای مشغول است، عده ای تن به آب داده و عده ای مشغول بازی و عدی سرگرم خوردن و عده ای... من هم بالاخره مجالی یافتم تا روزنامه های نخوانده ام را بخوانم و این هم مدرک جرم که به لطف عزیزان ثبت شده است!
الان هم که این یادداشت را مینویسم و میفرستم، همچنان در همان ویلاییم و من کلی درخیالم به پیش تاخته ام! حتما شما هم بارها صحبت از «آرمان شهر» شنیده اید. برهمان وزن میخواهم از «آرمان خانه» بگویم. خانه آرمانی من منزلی است سبزه داشته باشد و آب و کتاب. دقیقتر بگویم برای یک زندگی آرام به همان حدیث پیامبر نیاز دارم که گفته اند از دنیا دو چیز برای مومن لازم است، مرکبی راهوار و خانه ای فراخ. مرکب را که شکر، اما خانه فراخ را تفسیر کرده ام که منزلی است پر از درخت و گل، با استخری در میان و اما از بنا من فقط یک اتاق میخواهم که همه کتابهایی که در انباری خانه کوچکم کم کم زرد میشوند را آنجا بچینم و میزی که به اندازه یک لپ تاب و چند جلد کتاب جا داشته باشد تا دیگر ورقهایم را روی زمین پخش نکنم و سیم آدابتور هم به پای کسی نگیرد! البته سرویس ها و آشپزخانه جای خود. جالب اینکه نقشه این خانه را هم کشیده ام. فاصله انسان* تا آرزوهایش یک قدقامت است؛ همه اینها در برابر اراده ما، چیز کوچکی است. اگر عمر مدد کند...
---------------------------------------
* اصلاح شد!