تبليغاتX
--------« نرد »--------- - شب آرامش

 

مشکل اینجاست که نمی توانم دلم را پنهان کنم. تو راست میگفتی که دل حسام اتوبان است ولی باید کوچه پس کوچه شود... هزار تو ... هر کوچه که در ان شیشه پنجره همسایه ای شکست بی سر و صدا بتوانم دنده عقب بگیرم و بیرون بیایم و کوچه ای دیگر را آغاز کنم. امروز هم همین است. بطری آب و لیوان سفالی ام را که برمیدارم عالم و ادم خبر دار می شوند که خبری است...

خانه ام مثل خانه مرغان هوایی است. تنگ و کوچک، اما بالا. از این بالا یک عالمه آدم می بینم و دهها چراغ روشن که هرکدام خبر از روشنایی کانون گرمی است. البته شاید گرم. پنجره را باز میکنم عجب بادی است... بوی بارون مشامم را می برد و نمی اورد. دراز می کشم. باد هم مثل مردم است، حریف را که افتاده می بیند بیشتر می تازد. باز هم پرده بی تابی می کند و باد همه کاغذهایم را به هوا می برد.

خیالی کردی... کور خواندی! دیگر اینبار نمیخواهم دنبال کاغذها بپرم... ببر... پخش کن! به هم بریز... اوه؛ اینهمه کاغذ... باد شعر می برد، مقاله می برد، خلاصه درسهایم را، جزوه هایم را، شماره تلفنها، کاری که باید صبح تحویل دهم و... همه را پخش می کند. خاک بر آن سرت ای باد احمق همه را بردی جز من. اصل مطلب مانده... کاش مرا هم میبردی... چرا من آرام نمی شوم. گمشده من چیست که هرچی به دست می آورم باز هم دلم آرام نمی شود؟

به سوی تو

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آید

مگر ترا جویم

بگو کجایی!

بالاخره این سریال لعنتی تمام شد! من هم از تنهایی در می آیم، «شب آرامش» من هم می رسد؟ کاش این «ساده» را بفهمی، من نه افسوس میخورم، نه افسرده ام، نه افسون زده... فقط حماقتم ان است که بلند بلند فکر می کنم، و هرکسی از ظن خود این فکر را تعبیری می کند و اتفاقا حق هم همین است. شاید به قول این دوست نزدیک و آشنای من که اینبار نمی دانم چرا بی نام کامنت گذاشته، بالاخره باید کسی پیدا شود که مرا بیدار کند.

 

--------------------------

 

امروز امتحان تمام شد. امتحان کامپیوترم هم عملی است و مهم نیست. بالاخره از قوز آرمان پایین آمدم و با کلی انگیزه می خواهم پروانه بگیرم. رودابه هم کلی روحیه داده، از فردا میخواهم کتابهای قانون را ورق بزنم. این وبلاگ را هم تازگی ها پیدا کردم. خواندنش مفید است. اینجا هم بساطی دارم من، یکی می گوید حرفهایت ته کشیده یکی میگوید زیبا مینویسی و من یادگرفتم هر دو را باور کنم!!

 

امشب ناخوداگاه یاد وبلاگ اشارات افتادم! وبلاگی که مربوط به عصر خاصی از زندگی ام بود، نه کسی خواند و نه کسی ...

 

---------------------------

   * بلاگفا خسته ام کرد...!!

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 22:35|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------