فکر نکني در مورد تو اينطور ميگما! حتي در مورد خودم هم هميشه قائل به اين اصل بوده ام که هرکجايي که ديده ام «شان» م زير سوال مي رود با همه داشته هايش، ترکش ميکنم. اين جمله من کم کم در محل کار فعلي و يا پيشيني ها معروف شده است که «حسام است، يک قاب وان يکاد و يک ليوان چايي و يک کيف! هر روزي که احساس کنم اينجا جاي من نيست اين سه را بر ميدارم و ميروم و. جاي ديگري بساط ميکنم... به همين سادگي!»
حالا کاپيتان تو هم هميني، دايي است و يک کفش و يک ساک و... خلاصه من اگر جاي تو بودم اينها را بر ميداشتم و مي رفتم. نه اينکه بخواهم بگويم پستي، مشکل داري، ضعيفي و... نه! البته من هم از تو و هم دستان و يا بهتر بگويم همپاهايت شاکي ام! اما گريه يکشنبه را به خنده هايي که پيش از اين برايم آوردي مي بخشم.
صحبت من اين است که قبل از خراب شدن برو... همان چيزي که براي خودم مي پسندم! هميشه به خودم ميگم «حسام! وقتي برو، که ترا ببوسند و بگذارند کنار... نه وقتي که با تيپا بي اندازنت بيرون»! قبوله؟ به هرحال شما که شکر خدا هم رکوردها را شکستي، هم کيسه هايت را پرکردي، و... خسته نباشي و خداحافظ!