تبليغاتX
--------« نرد »--------- - روزمرگی

این مطلب جدید است

 

پنج شنبه ها را از قدیم دوست داشتم. قبل از اینها برای اینکه معمولا شبهای پنج شنبه به مهمانی و گشت و گذار می گذشت. بعد که شاغل شدیم حظش به این بود که یا کار نیمه وقت بود و یا تعطیل بود. اما این روزها که شاغلتر شدیم همه لطفش در این است که کارش بی جنگ و دعوا است. روزهای پنج شنبه سه کار دارم، درس میدهم، درس میخوانم و آخر روز هم تحقیقم را فاز به فاز به موسسه تحویل می دهم. از این بهتر دیگه کاری نیست. هست؟

راستش دیدم مطلبهایی که با عنوان روزمرگی می نویسم خیلی چیز خاصی نیست که هی موضوعات وبلاگ رو سرش اشغال کنم. به همین خاطر روزمرگی امروزم را در همان تیتر دیروز گذاشتم. هرچند دوستان همچنان پرلطفند اما توقع خودم از "نرد" بیشتر از این حرفهاست. روزمرگی ها به درد آرشيو کردن نمی خورد.

 

-----------------------------------------------

 

امروز تصادفی برگشتم به بیست و چند سال پیش! کارتن اسباب بازیهایم را از کمد مادرم در آوردم. عجب روزگاری بود. واقعا بچه جنگ بودیم. همه اش یا تانک بود یا تفنگ یا کلاه نظامی! یادش بخیر انقدر توی اخبار دیده بودم سربازها کلاه دارند که بهانه "من کلاه میخوام" خونه رو پر کرده بود.

بعد از اینکه پدرم برام کلاه خرید کلی بر اعتماد به نفس پسرانه ام افزوده شده!! وقتی نصف شب آژیر قرمز میزدند احساس حقارت می کردم که در پناهگاه پناه بگیرم! فکر میکردم اگر موشک بخورد به کلاهم کمونه میکنه (: یه بیسیم هم داشتم که هی داد میزدم "الو … الو… تو گوشم!!" هی مادرم میگفت " حسام جان! به گوشم… نه تو گوشم" ولی عمرا اگر قانع می شدم!

تکه تکه اش خاطره است. هر وقت جلوی آینه میرم باورم نمیشه که پسر شر و شیطونی بوده باشم! نمیدونم چرا بر خلاف دیگران خودم احساس میکنم چهره مظلومی دارم !!(: اما بین خودمان باشد امروز که اسباب بازیها را میدیدم و یاد شرارتهای دوران کودکی می افتادم کیف می کردم…

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:48|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------