خدا يا امروز هم گذشت، بد نبود اما فردا را بهتر كن! شب تعطيلي است،
وقت اينطرف و اونطرف رفتنه دلم براي ماشينم تنگ شده... خيلي...! اصلا انگار نه انگار يه عمر بي ماشين بودم. مثل اين بچه هايي كه عروسكشون رو گم كردن. ميدونم اين كار قشنگي نيست، اما چاره اي نيست، تا شما نبينيد اوني كه از بين رفته چيه نميتونيد احساسم رو درك كنيد. به همين خاطر عكسش رو ميذارم براتون ببينيد حق دارم؟
يه كشف جالب دروني هم كردم! تو اين دقايقي كه براي خودم نشستم و دارم فكر ميكنم به يه نتيجه رسيدم. اونم اينه كه تو اين وضعيت فقط يه چيزي خيلي دلم ميخواد. مسخره است!! اما ميدونيد چيه؟ از اون قربون صدقه هايي كه عبورنور براي گربه جماعت ميره! يكي هم برا من بره (: چيه!؟ يعني ما به اندازه گربه دل نداريم!!؟
--------------------------------------
دوست جديد و عزيزم خسرو هم تو وبلاگ هيچكس برايم يادداشت گذاشته. چند بار خوندم و چون خواسته بود نظرم رو عرض كنم انجام وظيفه ميكنم:
ميدوني داداشم؟ راستش حكمي كه دادم بزرگتر از اندازه اي بود كه برايش فكر كردم. چند لحظه دلم براي يه دوست سوخت! دايه مهربان تر از مادري شدم كه حسابي عصباني بود؛ حرف دلم را هوار زدم! قوم آذري است و هزار حادثه ي غير مترقبه!
بين خودمون باشه تصميم گرفتم ديگه كم از نظريات من درآوردي جديدم بگم! چون حتي زندگي شخصي خودم رو هم تحت تاثير قرار ميده. فكر ميكنم بايد تو اين احوال بيشتر بشنوم تا بگم. حرفت رو قبول دارم فرافكني غيرمنطقي ترين شيوه تعريف مسئوليته. طبق معمول هم اصراري ندارم براي اينكه تحت هر شرايطي از گفته ام دفاع كنم.
ياد جوان معصوم و دانشجوي درس خواني كه با آرمانهاي بلندش، حرفهاي قشنگش، نطق ها قرائش، نوشته هاي مفصلش و... قرار بود گردونه هستي را دگرگون كند! و بدل شدندش به يك كارمند نه چندان دون پايه، يك گرگ تمام عيار، يه كاسب روز و شب و يك عوام روزمره! من رو از همه چيز بيزار ميكنه. يه آدم آهني كه صبح تا شب گوهر "نون والقلم" را به نان والثروت فروخته. و اين تصويري است كه در روزگار دوستان زيادي در پيرامون خودم مي بينم...! بايد بيشتر فكر كرد. حرف مفيدي براي گفتن ندارم. بازهم عرض ميكنم دفاعي از حكمم نميكنم. شايد دلايل اشتباهم را عرض ميكنم... شايد...