تبليغاتX
--------« نرد »--------- - روزمرگی ها...

اين روزها اونقدر بي نشاط و كم حوصلم كه نگو...! سنگيني كارها امانم رو برده. نميدونم چرا وقتي بهم كار پيشنهاد ميشه و يا پروژه اي ميخوره حريص ميشم كه حتما انجام بدم و قبول ميكنم اما پاي اجرا كه ميرسه همه كارها تو هم قاطي ميشه و خسته ميشم، بايد مثل اين خواننده ها يه مدير برنامه بگيرم (:

تو اين ميونه وضعيت ماشين هم مزيد بر علت شد، اصلا ظرفيتش نبود. ماليش هيچ، نه روحي جنبه اش رو داشتم و نه زماني، نميدونم چرا هميشه ارديبهشت براي من ماه پرسودي است اما به همان اندازه هم پر زحمت! تو اين هاگير واگير اين اساتيدم پيغام ميفرستند كه نياي حذف ميكنيم! شكر خدا هركدومم يه سمينار ميخوان كه تو چندتا درس من هنوز موضوع ارائه ندادم!

 

امروز ديگه تو رودربايستي دكتر رفتم سركلاس، هي ميگه حذف ميكنم! كلاس دانشگاه رو آورده پايين! طبق روال عادي برنامه رفتم ته كلاس و بساط كردم. سر رسيدم رو در آوردم و كارامو يه بار ورق زدم همه اش شد نيم ساعت! باز يك ساعت كلاس مونده بود. ديدم بهترين كاراينه كه با موبايل مشغول باشم. جاتون خالي چند تا عكس گرفتم كه ميبينيد.

امروزم هوا بهاري بود و دوستان همه در چرت بودند؛‌ بجز چندتا خانومايي كه هميشه در صدر كلاس چهاردنگ حواسشون به حرفهاي دكتره،‌ بقيه همه خمار بوديم!‌ كار و زندگي ندارن هي پاميشن ميان دانشگاه... نه!؟ خلاصه اينكه سال 85 حسابي آروم و بي سرصدا و كز كرده شدم. مگه نه؟ تو وبلاگمم نه بحث جنجالي ميندازم نه حرف تند و تيز. به قول امير رضا اومديم تو فاز مبتذل نويسان داريم شرح روزمرگي هامونو ميديم! انقدر برچسب زد ديگه روم نميشه برم تو وبلاگا تبليغ كنم (:

 

 

---------------------------------------------

 

پ.ن:‌ اون روز زمستوني يادته كه گفتي يه راه براي برگشتن بذار!؟

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:18|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------