تبليغاتX
--------« نرد »--------- - مرگ!

سلام اي مرگ! امروز به من خيلي نزديک شدي، بي شک نه آن خويشي که تو امروز او را با خود بردي مي دانست که فردا طعمه تست و نه من که ديدنش را دائم به فردا موکول مي کردم! اين رسم توست که هميشه مهمان ناخوانده اي و خدا مي داند که به من برسي!

 

ميداني مرگ!؟ وقتي مقابل غسالخانه مي ايستم و مي بينم دقيقه به دقيقه جماعتي از مردگان فردا يک مرده امروز به به دوش مي کشند. وقتي ميبينم طومار زندگي يک انسان چقدر راحت جمع مي شود، وقتي ميبينم که نزديکان امروز به چه عجله اي "آن عزيز از دست رفته" را به خاک مي سپارند و چه هولي براي زودتر رسيدن به اتوبوس دارند، وقتي مي بينم سر سفره ناهار همه چيز هست جز ياد آنکه نيست زودتر باور مي کنم که در صحراي محشر هرکس پي کار خويش است!

 

مرگ! با عزت سراغم بيا. من مي خواهم مانند بزرگان بميرم! اما بزرگ نه آنکه در تلوزيون بگويند "حسام ايپکچي" بر اثر عارضه قلبي در بيمارستان - - - درگذشت! حتي دوستندارم مانند اساتيد دانشگاه بميرم تا در اخبار بگويند "مراسم تشييع ايشان فردا از مقابل دانشگاه تهران انجام خواهد شد" نمي خواهم اگر فرزندي از مادرش پرسيد مگر فلاني که بود؟ حرفي براي گفتن نداشته باشد جز آنکه "چند ده کتاب نوشته بود" ...

 

آهاي مرگ، حوصله نوشتن رسمي ندارم، لري بگم! من از رفتن بي سر و صدا بدم مياد.

آهاي مرگ، من نميخوام دنيا، با حسام و بي حسام يک جور باشه. انگار که فقط لاشه اي از دنيا کم شد!

آهاي مرگ، من ميخوام تو رو قبل از اينکه بياي سراغم تجربه کنم. ميخوام اين من باشم که تو رو غافلگير ميکنم! نه اينکه تو من رو

 

آهاي مرگ،

فعلا نيا ، اوضاع خوب نيست ، کيسه خالي است

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 12:51|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------