داخلی – روز – خانه کوچک ما
یک خانه کوچک 60 متری. کوچک، اما بالا. محبت انبار میکنيم و روزگار سپری می شود.
پارسال در همین ماه، مثل دوتا جوان تقريبا عاقل و با قصد برنامه ریزی پس از جدلهای کارشناسی به اين نتيجه رسيديم که هيچ جای خانه مان جايي برای اين ميز و کتابهای داخل کارتن و انبار شده من که بعد از دو سال و چند ماه همه شان زرد شده اند نيست. برای مطالعه و کار، نياز به يک اتاق کار داريم که لازمه رسیدن به آن، اجاره خانه ای بزرگتر است. برای تکميل بررسی ها، از بنگاههای اکباتان پرس و جو کرديم، خانه مورد نياز ما حدود 12 ميليون تومان بود.
مائده مخ رياضی اش را ميان گذاشت، من مخچه حقوقی ام را! گفتيم در نرخ تورم ضرب کنيم برای سال بعد قابل پيش بينی است که اين خانه حدود 15% گران تر می شود. خلاصه برای اینکه هزينه اسباب کشی مان هم حساب شود نقطه هدف را 15 ميليون گرفتيم (يعنی تورم 25%...!!)
خارجی – غروب - محوطه
اينکه يکسال چه گذشت، مهم نيست. مهم آن است که ما طبق برنامه مان عمل کردیم. همه چيز خوب بود. تا اينکه امروز رفتم که گام آخر را هم برداريم و اگر خدا بخواهد، چند وجبی کلبه مان را بزرگتر کنيم.
قیمت خانه ای که برایش یکسال دویده بودیم شده است 20 ميليون! يعنی برای اجاره خانه ای با يک اتاق بيشتر، 20 میلیون به بالا باید داشته باشیم. یعنی 5 میلیون بیشتر از عددی که ما با تورم 25% حساب کرده بودیم.
تمام مدتی که در محوطه قدم میزدم، نرخ تورم، آثار مثبت عملکرد اقتصادی دولت، هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد، همه را در یادم زنده کردم. مگر فحش دادن چقدر از بغض ادم را کم می کند!؟ به پيغمبر گفتم، تو شاهد باش، لاف زمامداری از توست و لحاف زمامداران به سبک معاویه.
باز خدا را شکر، من به اندازه 60 متر از این سرزمين، حق مستاجری دارم! که برخی همینش را هم نداشتند و ندارند. آن هم 60 متری که عصاره سگ دو زدن دو نفر آدمی است که قبل از ازدواج همدیگر را بیشتر میدیدند تا بعد از ازدواج! انقدر که صبح و شبمان به کار رفت...
داخلی – شب – خانه
تمام راه تا خانه را با خودم فکر میکردم برای دلآرام شدن چه باید کرد. دیدم دلم هيچ چيز نمی خواهد جز چند خط قرآن خواندن و بعد بارها و بارها آهنگ No Volvere از گروه GipsyKings را گوش دادن و گوش دادن.
باز بعد از یکسال با مائده باید خشت را از اول بچينيم. نظر مائده اينه که، بخشی از وسائل و اتاق خواب را رد کنيم که برود. جایش کتابخانه و میز و ... خلاصه بساط من جايگزين بشه! اینکه چه باید کرد را دیر یا زود پیدا میکنم. اما دلم به حال جماعتی می سوزد که همین سقف کوتاه و خانه تنگ را هم ندارند. برخلاف مسئولين، مردم سخت زندگی می کنند...

پ.ن 1: عکس بالا را جمعه گرفتم! غنچه و روئيده و پژمرده با هم ...
پ.ن 2: یکی نيست به مسئولين بگويد جماعت آذری اگر صبرشان سرریز شود کار به فحش از دور ختم نمیشود؟
پ.ن 3: استخاره کردم خشتکشان را برسرشان بکشم... فرمودند زود است!
پ.ن 4: آهنگ No Volvere که به Amor Mio هم معروف است را پیدا کنید و گوش بدید.
پ.ن 5: اگر پیدا نکردید اخیراً از حرمت افتاده و شبکه 3 لابلای سريال «راه بی پايان» چند ثانيه پخش میکنه
پ.ن 6: قرار است اسم این وبلاگ به «غرغر خانه» تبدیل شود!
پ.ن 7: غوغاست...
پ.ن 8: در این بی سر و سامانی و بی جایی! ماهی مان تخم کردنشان گرفته...
پ.ن 9: در یک ماه سه بار تخم ریخت و از مرز 1300 گذشت!
پ.ن10: خدا رو شکر مائده است، والا اگر همه زنده میموندند که بیچاره میشدیم !!!
پ.ن11: وجدانی! آدم بچه ماهی را با چای صاف کن میگیره ، با قطره چکون B Complex میده؟
پ.ن12: پوفيوزها اعتراض کردند، که چرا ما را با برخی مسئولين يکی کرده ای! من عذر میخوام...
پ.ن13: دموکراسی يعنی اينکه ، تاوان حماقت تو را من باید بدهم!