تبليغاتX
--------« نرد »--------- - قفسی با در باز...

·          زمانه هم چون گذری است

·          باید از این گذر گذشت

 

حوصله مردانه ام که تا خرخره پر بود، دیگر سر آمده...! من از دین و ديانت خيلي چيزها را نفهميدم، اما يک چيز را با تمام وجودم باور دارم. آن هم اينکه چی مي شود که محمد (سلام خدا بر او) اگر سالی به تجارت مشغول است و سال به چوپانی، اما در يک نقطه مشترک است و آن اينکه در هر سال، 40 روز با خودش تنهاست. بی همه کس! بی همه...

 

·          نه راه پیش دارد نه پس

·          باید از این سفر گذشت

 

عصبانی شدن، جوشی و هيجانی و آنی بودن بد است! می گويند شیطان از راه غضب راحت تر انسانها را می برد تا شهوت. آری، یکباره از خشم جهیدن شیطانی است، اما در خود ريختن و با خود گفتن مرگ است! رسوب می کند، ته نشين مي شود. می رسد به جایی که راه نفست را تنگ می کند. دیگر برگشت ناپذیر می شوی. به دلم می گويم: فرزندم، سخت مگیر... رها کن! بعد می گویم: گور پدرت! بمان... بمیر... حوصله ام از تو هم سر رفته است!

 

·          قسمت ما در به دری

·          سهم ما خوش باوری

 

جایی خوانده بودم، به مناسبت مقاله ای، شهيد آوينی برآشفته بود و به برخی سياسيون گفته بود «پوفيوز» و بعد هیچ نگفته بود. ناقل می گويد اين تنها فحشی بود که برای اولين بار از او شنيدم که آخرين بار نيز بود، چون در همان هفته شهيد شد. بسياری از حرفهای اين شهيد برايم دلنشين است، اما پوفيوزی آقايان دل نشين تر بود. ای کاش هيچگاه با رجال سياسی همکار نمی شدم که بفهمم پشت آن پرده چه گوساله هایی گاو می شوند. من دلم به حال ایمانی که از من شسته اید می سوزد. چه قدر در عالم ساده انگارانه خود، سینه چاکشان بودم! پوفيوزها...

 

·          توی راه زندگی

·          مقصد ما در به دری

 

به من حالی کردند، دکترا خواندن سواد نمی خواهد، دستمال می خواهد! می گویم در تخصصی که من دارم، استاد پيدا کنيد که با من مصاحبه کند!! اگر هست...، اگر نيست هیچ! چرا من فقط باید همانی را امتحان بدهم که تو بلدی؟

حالی ام می کنند که: دانشگاه آزادی...!!!؟ امیدی به دکترا نداشته باش. میگویم الاغ! آن روزی که من قبولی عمران را رها کردم به ذوق حقوق، 3 روز مانده بود به ثبت نام کنکورکارشناسی سال بعد، آن روزی که من کتابهای انسانی را گیر آوردم 3 ماه مانده بود به کنکور، همه پس اندازم برای کلاس کنکور 5000 تومان بود! 1500 شد شهریه کتابخانه، 3500 شد پول کتاب! توی بی پدر تو این شرایط رتبه چند میشدی؟ بعد هم نمیتوانستم بروم سراسری شهرستان، گذشته از اینکه پول زندگی شهرستان را نداشتم، عاشق بودم، میخواستم تهران بمانم، کار کنم، زن بگیرم!

حيف بچه ننه ام! پدرم را، مادرم را، حامد را دوستدارم. آرزویم این است که در کنار آنها باشم. والا بار پهن برایتان زیادی است چه برسد به زحمتها من. چقدر این روزها خودم را به فحش بسته ام، که چرا جربزهء بستن چمدانهایم را ندارم. مبادا به رفتن برسم...

 

·          قفسی با در باز

·          ترانه ای از لب ساز

 

اینها بهانه است. چوب بی همتی خودم را می خورم. «لیس للانسان و الا ماسعی»! انسان جز سعی خود از چیزی بهره مند نشده است. بهترین فرصت، یا شاید تنها فرصت همین روزها است. باید آنقدر بالا بپرم که از تیر رس پوفيوزها به دور باشم.

 

·          فکر راحت

·          نفسی خوش

·          دل من می طلبد

 

این نوشته، از سر تا پا همه اش پ.ن بود! ای کاش این وبلاگ را فقط مردانه می خواندند! چه قدر فحش دارم که تلمبار است؟ میگه دلت پره، حالا چرا بد و بیراه میگی! میگم آخه احمق! دمل سر باز میکنه جواهر میریزه بیرون؟ مونده... چرک کرده! پس تو چی میفهمی؟

اسم این یادداشت «پوفيوزها» بود...! خواستم حرمت نگه دارم به همین خاطر تیترش نکردم. اما اگر این آخر هم نمی نوشتم دلم میترکید شاید...

 

·          پیک خوشبختی ما

·          داره میاد

·          تو سفره

 

مرد که گریه دار... در سینه اش غم عربده میزند... خدا لعنت کند آنکسی که بار اول گفت، مرد که گریه نمی کنه...

 

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 0:43|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------