اپيزود دوم :
در گذر زمان لاري به سرزمين رويا ها قدم نهاد ، جايي كه ديو بد سرشت ، پرده از بكارت دامان سبز زمين برداشت . و اينك زمين داشت تبديل به كويري ميگشت كه لاري بدان جا پا نهاد .
لاري : سلام بر تو اي زمين .
زمين : سلام بر تو . زود قدم بردار . تا قلب پاك تو از شوري نفس من متاثر نگشته .
لاري : از چه سخن ميگويي ؟
زمين : من روزگاري سبزترين دشت خدا بودم . اما به ناگاه گسلي در من اتفاق افتاد . خدا ميداند تا آنروز حتي اسم گسل نميدانستم . و كنون فسره . تو را پاك تر از آن ميبينم كه بخواهي بر من حكم براني . تو لايق قله هاي نوري . زود گام بردار .
و اما لاري . اين رسم مردانگي نبود كه سرزميني كه بنا به خشم روزگار چنين گشته را رها كند تا به ويرانه و آشيانه گرگان صحرايي مبدل گردد .
اپيزود سوم :
شبي در خواب به ديدارم آمد . صدايم زد . برخيز برخيز . كنون چه وقت خواب است . بايد به كمك گل بروي .
لاري : مگر گل را چه شده ؟ گلرا كه به باغبان سپرديم . مگر خود نگفتي گلي كه باغبان دارد بي اذن باغبان نبويش . دگر چيست !
بله گفتيم باز هم ميگوييم . ولي اين باغبان به تهيه وسايل نگهداري از گل بيشتر ميپردازد تا گل . اين موضوع گل را فسره نموده . كنون وظيفه توست كه سراغ گل روي ، او را چون گلهايي كه بي منت باغبان اند بارآوري . باغبان را چه ميشود ؟
از خواب پريدم . اما او جواب سئوال مرا نداده بود . باغبان را چه ميشد ؟ آيا حال كه گل بي منت او بود . بايد به سراغ گلي دگر ميرفت ؟
اپيزود چهارم :
پشت ديوار دلم صدايي مي آيد ، گوش را تيز ميكنم . صداي دختركيست . اما با كه به گفتگو نشسته ؟
دخترك : آه رهايم كن . رهايم كن . از من چه ميخواهي ؟ مرا با تو كاري نيست . پدر روحاني به من آموخته كه به انديشه هاي زيباي تو توجهي ننمايم .
وسوسه : اما پدر روحاني خود مرا به سراغ تو فرستاده .
دخترك : يعني ميخواهي بگويي ....
وسوسه : بلي . آه صاحب زيباي من . كمي صبر كن . حيف نيست كه به نزد او روي .
دخترك : چه شده باز گو كه بايد بروم به نزد پدر روحاني . ميخواهم ازو صحت حرفهاي تو را باز پرسم .
وسوسه : اه . تو ديگر شورش را درآورده اي . به تو ميگويم . او خود به من گفته كه بوسه بر عشق نه تنها گناه نيست كه ثواب هم دارد .
دخترك : به همين راحتي !؟
وسوسه : نه پدر گفته شرطش در ازدواج است .
دخترك به عشقش : اي عشق مرا سئواليست تو مرا چگونه ميخواهي .
عشق دخترك هم كه تا چند ساعت قبل با دختري دگر همين جملات را زمزمه ميكرد به راحتي پاسخ داد .
عشق من ، تو نباشي من هم نيستم ( دخترك كه به گمانش اين آمد كه پسرك خواهد مرد ، خنديد و تن خود را بر تن بي روح پسر تكيه داد )
پسرك رفت . عجب راستگويي ! چون ديگر كنار دخترك نبود و جاي ديگر بود .
آه چه صداي حزن انگيز گريه اي . نكند بلايي سر خودش بياورد !
فردا در روزنامه ها خبر شناساييه باند زنان مبتلا به ايدزي كه از مردان انتقام ميكشيند را خواهم خواند .
