این شعر از مهدی اخوان ثالث است که در کتابهایی که تا کنون از وی منتشر شده، درج نگردیده است و سابقه انتشار آن تنها محدود به نشریه كيان ، شمارهء 8 ، سال دوم ، مرداد و شهريور 1371 ؛ ص 53 است:
چه روز ابري زشتي
ترشرو، تنگ و تار آنگه نه باراني، نه خورشيدي
نه چشمانداز دلخواهي
نه چشمي را توان و خواهش ديدي
اگر ابرست اين تاريك
چرا برحال ما اشكي نميبارد؟
و ما را اينچنين در انتظاري خشك و طاقت سوز
بكردار كويري تشنه ميدارد؟
تو هم خورشيد پنهان كاش گاهي ميدرخشيدي
و ميديدي چه دهشتناك روز ابري زشتيست
همان روز مبادايي كه ميگويند امروزست
بد و بيراه پيروزست
نه ديروز و نه فردايي
نه ايماني، نه امّيدي
نه باراني، نه خورشيدي.
----------------------------
پ.ن 1: من اين مرد را خيلی دوست دارم...
پ.ن 2: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!
پ.ن 3: این روزها، به اندازهء همه آن روزها فرصت هست برای مرور دیروزها...
پ.ن 4: مهم این نیست که « تو» زن، مسلمان، دانشجو و... هستی! باید از اهل دربار باشی تا صدایی درآید
پ.ن 5: ریش خند مرا به غیرت مسلمانی تان بپذیرید که «در بند باند است»! نقدیم با مهر...
پ.ن 6: پ.ن
پ.ن 7: به زودی!
پ.ن 8: آنجا که خدا تنها است، بنده که باشد که از تنهایی بنالد؟
