تبليغاتX
--------« نرد »--------- - خاطره

...

 

«خودت کردي! مگر مجبور بودي؟»... از ترس شنيدن همين جمله است که هيچگاه درد و دل نميکنم! يعني نميتوانم درد و دل کنم. هرکس که ميتواند درد و دل کند حسودي ام ميشود. راهش را مي بندم که چرا مي گويي!؟ هنوز باور نکردم که ... خودم کردم! من که اهل اين ميدان نبودم... جوان بودم... دانشجو... درسخوان... گاه ماهي 10 جلد کتاب مي خواندم... به پندارم فردا هرجا که بروم و بگويم من درس خوانده ام، مقاله چاپ شده دارم، چندين دفتر شعر ناخوانده و منتشر نشده و... ملت تا کمر برايم خم مي شوند! چه ميدانستم دنياي فرداهايم جز سکه و پول با چيزي آشنا نيست!؟

 

هنوز هم باورم نميشود که چند سال است که کتابي را تمام نکردم، غزلي هم به تخلص نرساندم! اصلا نفهميدم چه شد که روزگار چرخيد و «به نماز گفتم کار دارم»!! هرچند به هرکس که ميگويم من را متهم مي کند و ترا تبرئه! هميشه نقش شمر اين تعزيه به من ميرسد و تو مظلومي... اما بين خودمان که باشد خودت ميداني، شما ها مرا به سمت بازار گرگان يله داديد! والا شکم دنياي من انقدر کوچک بود که با يک لقمه سير مي شد. نمي شود ميان گرگان رفت و گرگ نشد... سخت است! حيف نمي فهمي! انتظار داري از دل دريا مرواريد بياورم ولي خيس نشوم! نه بابا جان! نه عزيزکم! اينطور نيست... وقتي بين اهل دنيا هولم ميدهي دنياي ميشوم... وقتي فلان آقا براي آنکه کارش جلو بيفتد برايم «زن» مي فرستد! وقتي آن زن جلوي من لنگ تاب ميدهد، دکمه مانتواش را يکي در ميان مي بندد، داشته هايش را به رخم ميکشد! من گرگ ميشوم...! شايد تو هنوز کودک باشي و نفهمي... اما چيزي از دين نمانده! امروز هم غرورم نگه داشت... فردا را خدا خير کند

....

کودکي ام کو...

من بازي ميخواهم...

من همبازي ميخواهم...

من همه را به بازي خواهم گرفت...

من همه کساني که به زور بزرگم کردم را اسباب بازي خواهم کرد...

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:57|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------