لب هایت به هم جوش خورده، به زور باز می شود؛ وقتی هم که باز می شود آنقدر دهانت تلخ است که از دهان باز کردن پشیمان می شوی. برسر مناره که فریاد می زنند «الله اکبر» مصاف تو با «تو» تمام می شود.
حلق را به داغی چای میسپاری. آ...ه! چه خوش می تازد در حلقوم کویری ات. می سوزد گلو و میسازد وجودت را. مثل بادکنک چروکیده ای که ناله می کند و باز می شود، آخیش! می گویی و تازه می شوی. و این بازگشت تو به «فطرت» آسایش طلبت را افطار می گویند.
امروز روز اول رمضان بود و من ترسم از این است مبادا «روزه» را به یک رژیم ساده غذایی ، تقلیل مقام داده باشم. آنچنان که جز ضعف هیچ عایدی دیگر نداشته باشد.
* بعد از 40 روز، بالاخره این را به روز کردم!
