تبليغاتX
--------« نرد »---------

عقربه ها که بچرخد...

ساعت 30/10 امشب!

سال گشت پرواز توست...

چه زود «شرح مرگ» یکساله شد!

 

(1)

«... حاج خانوم! یادته یه بار گفتی مرد باید بی صدا گریه کنه!؟ اون موقع دلیلی نداشت بپرسم اما الان چند هفته است میخوام ازت بپرسم این گلو دردی که بعد از گریه بی صدا خرخره ادم رو میگیره دواش چیه؟...»

 

(2)

«... خداوکیلی دلم برای اون قصه تکراری شنگول و منگولت تنگ شده که هیچ وقت به گرگ نرسید و همیشه خودت زودتر از من خوابت می برد. تو یه بار دیگه شروع کن، قول میدم اینبار من زودتر بخوابم»

 

(3)

«...یکی یکی خداحافظی می کردن و تو هم طبق معمول با صدای رنجوری که به زور میشد شنید«الله تاپشردیم» بدرقه می کردی، تا اینکه بالاخره نوبتم شد، گفتم مادر امری نیست، گفتی «پدر سوخته! تو دیگه چرا میری»… مجلس از خنده ترکید. مادر من ۴۰ روز به خودم میگم جگر سوخته! چرا رفتی؟ جای همه اون خنده ها گریه کردم…!»

 

---------------------------

پ.ن 1: پ.ن

پ.ن 2: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان!

پ.ن 3: 1،2،3 قسمتهای از «شرح تولد» است.

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

سلام همگی ...

خوبین خوشین ؟کوکین؟

خب بالاخره ماهم بعد از 5 سال آخرش امروز اخراج شدیم ...!

اخراجش خیالی نیست ... ولی وقتی فیش حقوقیمو بهم دادن و دیدم توش نوشته صفر تومن خیلی غصه خوردم چون از یه هفته قبل داشتم نقشه میکشیدم که برای آخر هفته که تولده حسام چی بخرم که خوشحال شه ... کلی هم با جاسوس بازی با حامد هماهنگ کرده بودم و تحقیق کرده بودم که چه مدلی بخریم که خوب باشه ...!

میخواستم از این پرینتر چند کاره ها بخرم ... خیلی دلش میخواست ...مدلشم دیگه انتخاب کرده بودیم و جای خریدن ! فقط مونده بود پولش که اونم قرار بود امروز جور شه ... ولی ...

وقتی فیشو دیدم به حامد گفتم حقوق ندادن ... گفت خب حالا چی کار میکنی ؟...گفتم نمیدونم ...

بعد بهم گفتن نامه تسویم اومده ... به حامد مسیج زدم که گفتن بیا تسویه کن ... گفت یعنی پولتو میدن ؟ گفتم نه ... یعنی اخراج !...

 

خلاصه ...

اینم سببی شد برپست جدید ...

 

عیب نداره ... خدا از سلطان محمودم بزرگتره ... کارش درسته ... شما خودشو ناراحت نکن ...

 

------------------------------

پ.ن : پ.ن نداریم چون نقشه هام نقش بر آب شده ..چقدر پلیس بازی درووردم ...تا اطلاع ثانوی در حالت دپ به سر می بریم ....

 

نوشته شده توسط مائده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:29|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يادش بخیر ...

هر سال عيد غدير خدمت «مادر» می رسیدیم!

---------------------------

پ.ن ۱: عيدتان مبارک

پ.ن ۲: هنوز او درس ، من کار...

پ.ن ۳: ما ادای زندگی رو خوب در می آوریم!

پ.ن ۴: تو هنوز اينجایی؟

پ.ن ۵: مصاحبه با ایرنا

پ.ن ۶: محبت بين ما کار خدا بود

پ.ن ۷: از اينجا من خدا را می شناسم

پ.ن ۸: نسناس و اسکناس

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:9|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اون امتحان داره

من شدید کار دارم

تو اینجا چیکار میکنی؟

------------------------

پ.ن: به زودی در این مکان پ.ن نصب می شود!

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 19:23|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم باز کی آتیش بازی کرده که بوی جگر سوخته میاد ؟!

نمی دونم باز دل کیه که داره میسوزه ؟!

نمی دونم باز چرا قفسه ی سینم می سوزه ؟!

 

 پ.ن : یا صاحب صبر

 پ.ن : پپشاپیش ازتون بخاطر بوی جگر سوخته ای که تو وبلاگ پیچیده معذرت میخوام.

نوشته شده توسط مائده در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 1:28|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از این به بعد منم بازیم ...

فقط حیف که قلمبه نویسی بلد نیستم ...!

 

پ.ن - 1: دیدیم مشتریه وبلاگ زیاد شده گفتیم ماهم تبلیغات و زیر نویس پخش کنیم .

پ.ن - 2: شاید محبوب شدیم . بعد ماهم میگیم نمیخوایم دوستمون داشته باشن !

پ.ن - 3: بیخود ایراد نگیرین و غر نزنین !! پارتیمون کلفت تر از این حرفاس .  

 

نوشته شده توسط مائده در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 16:57|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مثل یک آدم آهنی خوب و مودب و حرف گوش کن که در انجام وظایفش هیچ Error نمی دهد. همه چیز خوب است. خوبی نیمه دوم سال این است که اگر چه صبح که می روی تاریک است، اما در عوض وقتی بر میگردی بازهم تاریک است.

تابستان کلافه ام می کند، گرما و عرق و آفتاب و ...! اما سرمای زمستان گرمم می کند. وقتی یقه کاپشن را بالا می دهم و در خود فرو می روم احساس آرامش می کنم. تازه هوای پیاده روی به سرم میزند. تا اطلاع ثانوی تنها تفریحی که میتوانم برنامه ریزی کنم آن است که از دفتر، دانشگاه، شرکت و... هرجایی که آخر کار بیرون می آیم ترک تاکسی کنم. کمی پیاده روی... دوز خفیفی تنفس!

پدرم هم پیاده روی می کند، تفریح من با آن مرد پنجاه و پنج ساله یکیست! صبح من زودتر میروم، شب من دیرتر می آیم. وقتم برای پیاده روی کمتر است، و برای استراحت هم.

پس من پنجاه و پنج ساله ترم!

 

·          پ.ن - 1: لعنت بر آن مخترع هدفن ، که گوش ترا به حرفهای من کر می کند!

·          پ.ن -2: آنوقتی که الیورتوئیست تنها کسی بود که جرات کرد بگوید من گشنه ام، کسی دم گوش چارلزدیکنز  گفت : باز هم الیور غر میزند؟!  از آن به بعد بر جریده عالم ثبت شد، نخواه تا همه دوستت بدارند.

·          پ.ن - 3: پ.ن

·          پ.ن – 4: جواب نوشته ام را در ادامه مطلب بخوانید!

 


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 0:31|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میبینی!؟ چقدر شور است این بخت من!؟ حتی از چشمان شما هم شورتر؟! تا دلم یک نفس صبور می شود، نمیدانم این مردک از کجای آسمان پایین می آید و درست زیر پنچره اتاق تاریک من، «ای الهه ی ناز» خواندنش می گیرد!

 

آهای!

باتوام، جناب شیطان...

میدانم اگر هیچکس هم نوشته هایم را نخواند تو میخوانی!

کور خوانده ای...! میدانم در کمین دلهای «آرام» نشسته ای. هزاری هم غم بر سرم بریزی، سودی نیست. این حسام، آنقدر با خلق خدا درد و دل نمی کند که از غصه دق کنی!

 

* امروز براي چندمين بار اين نوشته ام را خواندم، گاهي دانسته ها هم بايد يادآوري شود...

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 21:47|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدايا

 

رمضان سال بعد

 

جبران مي کنم...

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 11:56|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزگاری، وبلاگ «عبور نور»ی بود که دیگر نیست. بعداز آنکه نیست شد نیز، هرکس به دنبال دلیلش در دیگری گشت و هیچ «خود»ی اصلاح نشد؛ این شد که دیگر «بود» نشد!

از آن مجموعه چند یادداشت بود که روی دستگاهم ذخیره کرده بودم، اما فراموشم شده بود تا اینکه امروز چشمم به یادداشتی خورد که دیگر جایی نیست ولی اتفاقا خودم نگهش داشته ام. این چند سطرش را چند بار خواندم :


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:57|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی دنیا چقدر تنگ می شود. مثال "پرنده در قفس" آنقدر تشبیهی تکراری و ترکیبی کهنه است که دوباره گویی آن هیچ حظی ندارد. اما گاهی واقعا همین است.  دنیا قفسی است که میله هایی از جنس آداب، رسوم، امیال دیگران، قواعد، محدودیتهای جسم، خواهشهای درونی، مضیقه های مادی و ... دور تا دورت را گرفته؛ و هرکدام از اینها گاهی میان تو و آنچه دوست داری مانع می شوند و فرمان عقب گرد می دهند.

آرزوهایی که برای رسیدن به آنها باید تلاش و جهد کنی، همیشه بهترین انگیزه برای رشد را به تو میدهند. اما خدانکند آرزوی رسیدن به چیزی را داشته باشی که بدانی هرچه تقلا کنی نخواهی رسید. همچون زندانیی که امید فرار ندارد.کز میکنی، ساکت می شوی، در خودت فرو می روی، گم می شودی. احساس میکنی که تمام شدی، سهم تو از زندگی همینی بود که رفت. امان از آن لحظه ای که اسیری با بند خود، خو کند!

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 2:5|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه – 21 شهریور 85 – ساعت 22 – شبکه 3 – اخبارشبانگاهی

 

گزارش بعد از خبر، جستجوی صدایی بود که سالها در درب شمالی محوطه صدا و سیما به گوش می رسید. پیرمرد باغبانی که سالهای سال آواز می خواند اما کسی به خود این زحمت را نداده بود که حالی از این صدا بپرسد. واقعیت این است که این مرد مسلط به دستگاههای موسیقی و آشنا به ردیفهای آواز بود که به راحتی از روی نت آواز می خواند اما آنچه سهم من بود از این گزارش این بود که هنر همیشه برای عرضه نیست. گاهی این ماییم که باید از هنر لذت ببریم. صدای آواز خوانی که فقط برای خود می خواند، شاعر که فقط برای خود می سراید و نویسنده ای که فقط برای خود می نویسد گاهی خوشتر است. خلوت گزیده را به تماشا حاجت نیست؛ هست؟ هنوز در خودم سرگردان می چرخم. چقدر دلتنگ پاییزم و برای رسیدنش لحظه شماری میکنم.

 

بهار هرچه دل انگیز و با صفا باشد                   سکوت فصل خزان باب طبع ما باشد

 

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 23:37|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حضرت آقا، هفت سال حرف تلمبار شده ام را بقچه کردم. چقدر انگشت نما مي شود وقتي در ميان کبوتران سپيد حرم، اين زاغ سياه پر بکشد. آقا، بفرماييد اين زاغ، داغ دارد. سياه نيز جامه ي عزا است. تا مگر حفظ آبرويي شود. آه، آبرو...! چي مي شود اگر آنچه را من ريخته ام تو نگاه داري؟ به همان دليل که «صد قدح نفتاده بشکست» مي شود که «قدح از دست ما افتاد و نشکست» قسمت ما شود. نمي شود؟ حضرت آقا، افتاده...

فردا شب، پرواز دارم به سوی تو تا مگر شفا یابم و پرم باز شود؛ در شب بعثت خدمت می رسم؛ تا شاید مبعوث شوم...!

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 15:34|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------