ما خوبیم... خیلی خوب تر از همیشه. زندگی مان آرام است و دردمان از درد خیلی از مردم بیشتر نیست. مثل همه گرفتار درد نان و دان و لانه ایم. خدا را شکر یکسال را کار میکنیم تا یک روز از سال به صاحبخانه بدهیم و این لطف خداست که پول یکسالمان به اندازه آن یک روز هست. چه بسیارند آنانی که همه سالشان به نیم آن يک شب نمی رسد.
تن و بدنمان سالم است. پس باز هم شکر، میشد همه عمر را در يک لحظه بر روی تخت بیمارستان از کف داد. آن روز بر سر ما نیامده است و الهی که همچنان هم نیاید.
درس هم میخوانیم. دو تا پایان نامه معطل که من زودتر شروع کردم و او زودتر تمام می کند! به هرحال بر خلاف آنچه باور داشتم، کار و درس معجون مرکب خوش طعمی نمی شود. یا کار و يا درس خيلی بهتر است و من آرزویم همان «يا» دوم بود و یعنی درس و درس ... خواندن و نوشتن... درس دیدن و درس دادن.
به حقوق مشغولم و از سياست آنچنان بیزار شده ام که هر انسانی از مدفوع خود بیزار می شود! مسند به مسند احمق نشسته است. حیف زبان با درايتی ندارم که آنچه در دلم هست را بر زبان نياورم. باورم به ریز و درشتشان سوخته است، خاکسترش را هم به باد داده اند. دیگر سر نمازها دعا می کنم که خدا زندگی ام را از زیر پوتین های پاکان پوک و مقدسان نجس سیرت نجات دهد. لاف کرامات و مقاماتشان عق زده ام می کند. وقتی اوضاع و احوال و رفتار فرعون را میخوانم چقدر برایم آشنا می اید...
خدا را شکر هنوز شهادتينی که گفتم را پس نگرفتم. انقدر شعورم میرسد که حساب مسلم را از اسلام جدا کنم. هنوز نمیدانم در کوران احساساتم و يا عقل است که حکم به بطلان ايشان میدهد. به همین سبب برای خود فتوای سکوت داده ام تا مشخص شود فتوای راستین خرد چیست. اگر همان باشد که امروز می پندارم، که حکم شمشیر است و اگر من در خطا باشم... الهی که بیدار شوم!
منبر های دولتی و رساله های عهد باستان که صد سال بگذرد یک مساله به مسائلش اضافه نمی شود و روحانیون مزد بگیر از سلاطین که مانند شیوخ مصری مداح سلطانند و بس! این حکایت مسلم است و اما اسلام همانی است که بود...
"نرد" تنديس گذران يک عمر است. با همه فرازها و فرودها. گاهی گرم... گاهی سرد... گاهی خنده و گاهی آه و نفرین. زمانی از آن با هم است و زمانی تنها. روزهايي هست که خیلی ها در خانه ات به تماشا نشسته اند و روزهايي خبر از هيچ کس نیست. چیزی تا پایان دوسالگی و ورود به سه سالگی نرد نیست. در ذهنم مرور می شود، دوستانی که آمدند و رفتند
دوستانی که آمدند و ماندند
دوستانی که آمدند و دشمن شدند
غريبه هایی که آمدند و آشنا شدند
آشناهایی که غريبه بودند و ما آشنا می پنداشتیم
باروهایی که بود و دیگر نیست
انکارهایی که اقرار شد و اقرارهایی که انکار شد
باورهایی که نبود و امروز هست و فردا را خدا می داند
آری ... نرد تندیس گذران يک عمر است!