تبليغاتX
--------« نرد »---------

روزگاری، وبلاگ «عبور نور»ی بود که دیگر نیست. بعداز آنکه نیست شد نیز، هرکس به دنبال دلیلش در دیگری گشت و هیچ «خود»ی اصلاح نشد؛ این شد که دیگر «بود» نشد!

از آن مجموعه چند یادداشت بود که روی دستگاهم ذخیره کرده بودم، اما فراموشم شده بود تا اینکه امروز چشمم به یادداشتی خورد که دیگر جایی نیست ولی اتفاقا خودم نگهش داشته ام. این چند سطرش را چند بار خواندم :


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 12:57|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آقا ، خانم !

توجه فرمایید... توجه فرمایید...

شما در یک قوطی زندگی می کنید!

 

 

اینجا یک قوطی بزرگ است، که با مواد بازدارنده، اندود و سترون شده است. اندک روزنه ای به بیرون نیست. سیاست در این قوطی یعنی «منع»! به هر مساله بزرگی که می رسیم، بجای آنکه سوال را حل کنیم، آن را از بن میزنیم، به خیالمان پاک می شود.

 

آهای! خیال نکنید من از اپوزوسیون کاباره ای خارج از کشوم! خدا میداند به سبک اتابای، به برکت موکاشتن سیاستمدار نشدیم؛ بالعکس موهایمان ریخت تا چهار کلمه درسش را بخوانیم. نه دل بسته هخایم، نه عبد البوش، مغزمان را هم جناب نوریزاد انباشته نکرده است، از مجموعه ایسم ها هم معافیم؛ چه سکولاریسم، چه لیبرالیسم، چه ناسیونالیسم، چه انترناسیونالیسم و... اصلا آقاجان، خانم جان، من فقط میخواهم زندگی کنم. همین! اجازه هست ؟

 

من میگویم ای خدمتگزار به من، ای مسئول (آنکه مورد سوال است)، ای از صندوق رای من بیرون آمده، ای آنکه یا در هاله ی نور یا بر مسند زور، ای عزیز، ای قشنگ، ای نازنین، ای همه خوبی در تو! این منطق است؟ ترافیک می شود، نصف شهر را میبری طرح ترافیک میکنی، میگویی ماشین نیارید؛ ماهواره شایع می شود؛ می فرمایید توقیف من جمیع جهات؛ نگاه نکنید! اینترنت جور تو و اسلاف را می کشد؛ هرچه تو برای این جوان بی نوا تفریح نساختی، این می سازد؛ این هم برایت گران آمد، فرمودی تباه شود.

 

آخرش چه؟

بزرگوار؛ این قوطی دیر یا زود باد می کند. این راهش نیست...

  

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 20:2|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این روزها هرچند کار و مشغله مجالی برای مطالعه نمی دهد اما آن وقت کمی که برای خواندن می ماند را یا به درس و مشق خودم مشغولم و یا ادبیات می خوانم. به قولی مطالعه متفرقه ام را متمرکز کردم. گاهی نیز با خودم افسوس می خورم که چرا «فارسی» را در دانشگاه نخواندم. برایم مسلم است که اعجاز انسان معاصر تنها در ظهور «بیان» است. شعر راستین نیز همواره اثر اعجازی خود را نشان خواهد داد. بگذریم از آنکه به قول خودم در پ.ن «در این زمانه ی همه شاعر» تمیز شعر از غیر شعر خود کار دشواری است.

دیروز نکته ای را یافتم، اما تجزیه دقیق آن در تخصصم نیست و به همین دلیل باید وقت بیشتری بگذارم تا بتوان حرف مدللی از آن درآورد. به همین جهت مطلب را قبل از هرچیز اینجا می نویسم تا اگر کسی استنباطی دارد بیان کند. شیوه ی بیانی قرآن نظرم را به خودش جلب کرده است. این سوره ای که تا امروز هزاران بار خوانده ایم را اگر یکبار دقیق و با تقطیع بخوانیم نتایج جالبی می تواند داشته باشد:

 

قل هو الله احد

 

الله الصمد

 

لم یلد

 

و لم یولد

 

و لم یکن له کفوا احد

 

بیان در بند برابری جملات نیست. عبارات دارای وزن نیست. یعنی شما نمی توانید هیچ بحر عروضی را مثال بیاورید که در بر گیرنده بیان قرآن باشد اما متن آهنگ دارد. به دل می نشیند. در ذهن می ماند. متن قافیه دار به ذهن می رسد و تمام عبارات به « َ د» (ad) ختم می شود اما این قافیه از جنس سروده های مقفای کهن نیست. نمیتوان گفت به سبک شعر کهن پارسی «ردیف» وجود دارد اما جمله آغازین و پایانی، هردو به «احد» ختم می شود.

هرچند قرآن شعر نیست؛ اما اگر بتوان فرمول دقیق این شیوه ی بیان را کشف کرد؛ عالی ترین سبک سرودن است. چون متکلم به اسارت وزن عروضی و قافیه و ردیف در نمی آید. اما متن آهنگ دارد. موثر است. و روح، زود با آن مانوس می شود.

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 10:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خبر تشرف سرکار خانم انوشه انصاری، به فضا را همه مان شنیده ایم. تردیدی نیست که سفر این بانوی چهل ساله ایرانی برای هر ایرانی افتخار محسوب می شود، هرچند ایشان بیش از نیمی از عمر خود را در ایران نبوده اند (از 18 سالگی) و بیشتر شهروند امریکایی محسوب می شوند تا ایرانی؛ در باره او هم اینقدر میدانم که «امدرک لیسانس خود را در رشته مهندسی الکترونیک و علوم کامپیوتر (EECS) از دانشگاه جورج میسون و مدرک فوق لیسانس خود را در زمینه مهندسی الکترونیک از جورج واشنگتن اخذ کرده‌است. او در حال حاضر مشغول طی کردن دوره‌ای در دانشگاه سوئین‌بورن می‌باشد تا بتواند دومین مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته ستاره‌شناسی دریافت کند. وی اولین فضانورد ایرانی و مسلمان و اولین بانوی گردشگر فضایی و چهارمین توریست فضایی دنیا است. فضاپیمای حامل انوشه (Soyuz TMA-۹) در حال حاضر با موفقیت به ایستگاه بین المللی فضایی ملحق شده است.»

 

اما موضوع اصلی یادداشت من پرداخت به بررسی سفر ایشان به فضا نیست. بلکه داشتم با خودم فکر میکردم اگر روزی، من هم مثل ایشان 20 میلیون دلار پول داشتم، با آن چه می کردم. یعنی معادل یعنی معادل 20.000.000.000 (بیست میلیارد تومان). دیدم سوال جالبی است؛ گفتم اول از شما بپرسم! چه می کردید!؟

 

جالب است که بدانید، خانم انصاری هرساله مبلغ 10 میلیون دلار جایزه، تحت عنوان (Ansari X-prize) به فعالان گردشگری فضایی در بخش خصوصی می پردازند!

 

 * حاشیه: بالاخره حامد (تنها برادرم) تصمیم گرفته که توی سایت با من همسایه بشه! به همین خاطر این وبلاگ رو دست و پا کرده. این نیمچه مهندس، برخلاف من رابطه ای با ادبیات و سیاست و حقوق و فلسفه و نظایر آن نداره! اما در حوزه تخصصی خودش (نرم افزار) دست خالی نیست.

 

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 14:34|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لب هایت به هم جوش خورده، به زور باز می شود؛ وقتی هم که باز می شود آنقدر دهانت تلخ است که از دهان باز کردن پشیمان می شوی. برسر مناره که فریاد می زنند «الله اکبر» مصاف تو با «تو» تمام می شود.

حلق را به داغی چای میسپاری. آ...ه! چه خوش می تازد در حلقوم کویری ات. می سوزد گلو و میسازد وجودت را. مثل بادکنک چروکیده ای که ناله می کند و باز می شود، آخیش! می گویی و تازه می شوی. و این بازگشت تو به «فطرت» آسایش طلبت را افطار می گویند.

امروز روز اول رمضان بود و من ترسم از این است مبادا «روزه» را به یک رژیم ساده غذایی ، تقلیل مقام داده باشم. آنچنان که جز ضعف هیچ عایدی دیگر نداشته باشد.

* بعد از 40 روز، بالاخره این را به روز کردم!

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 20:36|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------