تبليغاتX
--------« نرد »---------

حضرت آقا، هفت سال حرف تلمبار شده ام را بقچه کردم. چقدر انگشت نما مي شود وقتي در ميان کبوتران سپيد حرم، اين زاغ سياه پر بکشد. آقا، بفرماييد اين زاغ، داغ دارد. سياه نيز جامه ي عزا است. تا مگر حفظ آبرويي شود. آه، آبرو...! چي مي شود اگر آنچه را من ريخته ام تو نگاه داري؟ به همان دليل که «صد قدح نفتاده بشکست» مي شود که «قدح از دست ما افتاد و نشکست» قسمت ما شود. نمي شود؟ حضرت آقا، افتاده...

فردا شب، پرواز دارم به سوی تو تا مگر شفا یابم و پرم باز شود؛ در شب بعثت خدمت می رسم؛ تا شاید مبعوث شوم...!

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 15:34|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پس از طرح و کاریکلماتور، سبک دیگری که در توصیف نوشتار پی نوشت می توانست قابل بررسی باشد، هایکو (Haiku) نویسی است. هایکو یکی از سبکهای نوشتاری در ادبیات ژاپنی است که رفته رفته در ادبیات ایران هم جای خود را یافته است. جامعترین تعریفی که در وصف هایکو می توانید جستجو کنید، این است که «هایکو یک گونه شعر کوتاه ژاپنی است و بيشتر درباره ي طبيعت مي باشد که در سه سطر سروده میشود و معمولا ً به توصیف یا مجسم ساختن یک تصویر زنده و جاندار می پردازد؛ يعني فرد سعي ميكند تا با هايكوي خود يك صحنه را براي مخاطب شرح دهد.وزن هايكو به اين شرح است: سطر اول پنج هجا، سطر دوم هفت هجا و سطر سوم پنج هجا»(1). برای بهتر شناختن هایکو نمونه هایی از این دست قابل مطالعه است:


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 0:18|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مصاحبه والاس با احمدی نژاد؛ یه اتفاق جالب توجه رسانه ای است. چند روز پیش هم لینکش رو به عنوان یک مصاحبه جالب توی وبلاگ گذاشتم؛ اما امروز که فیلم این مصاحبه رو دیدم، نظرم بیش از پیش جلب شد. چند نکته قابل تامل هست که عرض میکنم:

1- والاس یک مصاحبه گر و ژورنالیست حرفه ای و موقر است که برخلاف برخی از همکاران خود (مثل کریستین امانپور) با مخاطب خود خیلی مودب صحبت می کند. او آئین گفتگو با سران حکومتی را به خوبی میداند. مکر های ژورنالیستی جالبی را هم به کار می گرفت. گاه با خنده ها و یا هیجانهای نمایشی سعی در به حرف کشاندن احمدی نژاد داشت و در برخی موارد نیز توفیق یارش بود.


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 19:36|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا تو را آفرید تا خون در رگ هستی بگردد. وآنکه از تو دور است، رگهایش خشک و به هم تنیده است. آن روز که می باید می بودی نبودی. کودکی ام را می گویم. باید در نقش «مادر» ظاهر می شدی؛ اما «کارمند» شدی. آن روز نقش اجتماعی من «کودک» بود که باید تا ظهر می خوابید و خودش را برای تو لوس می کرد. نمیدانم این نقش لعنتی «کارمند کوچولو» را چگونه از ضمیرم پاک کنم. ساعت 30/6 باید از خانه میرفتیم بیرون، و تو نبودی! تو حتی می توانستی در نقش «خواهر» باشی، اما هیچگاه متولد نشدی. همه اسمهایی که من برای خواهرم انتخاب کرده بودم روی دستم ماند! آه؛ رگهای من سالها از تو خالی ماند...

------------------------------------

* بالاخره قسمت شد یک یادداشت حقوق بین المللی هم بنویسیم. مختصر و احتمالا مفید است، اگر بخوانید...


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 20:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

واژه گزيني کاريکلماتور توسط استاد شاملو و با ترکيب کاريکاتور و کلمه ايجاد گرديد که نخستين بار کارهاي شاپور به اين نام شناخته شد. همانطور که نوشتم روزهاي نخست هدف از ايجاد پي نوشت کاريکلماتور نويسي بود؛ در حاليکه به مرور زمان ميديدم از اصول کاريکلماتوريستي دور مي شود و جز چند مصداق ناچيز، اثر مهمي در اين قالب ندارم. رفته رفته مسير کار به سمتي رفت که به قول برخي از اهل فن در قالب «طرح نويسي» تعريف ميشد.

آنانکه مطالعه اي در تاريخ و مفهوم «طرح نويسي» دارند به راحتي مي توانند تشخيص دهند که پي نوشت طرح نويسي نيست! طرح نويسي مولود دوره ي ادبيات سياه است که بعد از کودتاي 28 مرداد رونق يافت. برخلاف آنچه تصور مي شود طرح در مهد خويش، به عنوان يک قالب نوين ادبي نبود بلکه شاعران، نوشته هاي ناتمام و بريده خود را طرح مي ناميدند.


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 13:35|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تصميم گرفتم داستان شکل گيري پي نوشت را بنويسم تا به يادگار بماند. اما شرح حکايت اين است که اوايل بهار بود که همصحبتي با دوستي اهل ادب و شعر، ذوق سنگ شده ام را تلطيف کرد و دوباره هواي شعر و ادبيات بر سرم افتاد. کتابهاي شعري که مدتي در انباري خاک مي خورد را دوباره در کتابخانه ام چيدم و برخي از کتابهاي جيبي نيز از ملزومات هميشگي کيف دستي ام شد! علاقه من به شعر، شعرخواني و ادبيات سابقه کوتاهي ندارد اما اتفاقي که اينبار افتاد آن بود که برخلاف گذشته ديگر شعر نو را " تقلاي ناچيز عده اي که دستشان به شعر کلاسيک نمي رسد" نمي دانستم. بلکه با مطالعه چندين مقاله از اساتيد دانشگاه در رشته ادبيات فهميدم استنباط کاملي از شعر نو نداشتم و اگر نوپردازان همسالي که در بلاگستان روز به روز با شعر نو به روز مي کنند اين مقالات را تورق کنند مي فهمند که انچه مي گويند اصلا شعر نيست!

 

-----------------------------

اين يادداشتم رو احتمالا خوانده ايد؛ اما خبرگزاري انتخاب هم اون رو منتشر کرده و نکته جالب توجه، انتقاداتي است که بهش شده. به همين جهت مطالعه مجددش خالي از خير نيست.


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 9:55|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پدرم مي گفت مشکلاتت را بر روي کاغذ بنويس، تا کن و در يک کوزه بي انداز. بعد از چند هفته، يا چند ماه کوزه را روي ميزت خالي کن و يکي يکي برگهاي مشکلاتت را باز کن و بخوان. آنهايي که به مرور حل شده است را يک سمت بگذار. انهايي که حل شدنش با بال و پر زدن تو محقق شده است را به يک سمت. آنهايي هم که حل نشده است را به کوزه برگردان. در آخر خواهي ديد اکثر مشکلاتي که حل شده به مرور زمان بوده و نه به دست و پا زدن تو. پس يعني از اول هم مشکلي نبوده، بلکه تو عجله داشتي. چيزي را خارج از زمان خود مي خواستي و برايش حرص مي خوردي. و باز چند ماه بعد دو باره همان کوزه را بياور و...

----------------------------------------

* دوستاني نراد، از بخش پيوندهاي وبلاگ غافل نشويد. خيلي وقت صرف ميشه تا بتونم سايتهاي مفيدي که معمولا هم شناخته شده نيست را پيدا کنم. برخي از اين پيوندها واقعا به اندازه يک دانشگاه حرف براي آموختن دارند.

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 15:0|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

...آنچه بايد مورد «انديشه» قرار گيرد اين است که: خوش+گل بودن به چه معنا است؟ من هنوز در تعريف اين واژه مشکل دارم. نميدانم مي توان انسانها را به چيزي که برايش زحمتي نکشيدند امتياز داد يا خير. و اينکه کسي را بد+گل بدانيم ايراد به خالق است يا مخلوق. اصلا خوش يا بد بودن «گل» اشاره به صورت دارد يا سيرت. زيبايي و زشتي الفاظ وضعي، اعتباري و نسبي است يا مطلق؟ مثل چون ما در ايران موي زرد و چشم روشن کم داريم اينها مصداق زيبايي است؟ يا در اروپا که به جهت کمبود آفتاب و فقر ويتامين D تعداد افراد بور زياد است هم اينها معيار زيبايي است؟ اصلا چرا در ايران هر روز دو زن بخاطر جراحي زيبايي جان ميدهند!؟ چرا زنان ما بايد موهايشان را رنگ کنند تا شبيه زنان خارجي بشوند؟

بانويي مي گفت وقتي موهايم را شبيه فلان خواننده درست ميکنم شوهرم بيشتر دوستم دارد! در دلم چقدر بحالش تاسف خوردم که نمي دانست شوهرش آن خواننده را عاشق است و ميخواد اين را عروسک تمام نماي معشوق خود کند.

---------------------------------------

* اين را کامنت سمانه بخاطرم آورد.

** آداب نرد نويسي و نرد خواني: (در ادامه مطالب بخوانيد)


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 11:1|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهي حرفهایی چنان حاشيه ساز ميشود، که خود این حاشيه، قابل نوشتن است. چند روز پيش که اين يادداشت را مي فرستادم احتمال ميدادم که مورد نقد باشد اما نه به اين شدت. به قول دوستي مي گفت تو مگر به چند نفر گفته اي «خوشگلي» که اينهمه معترض داري!! من هم عرض کردم بنده به هيچ کدام از ايشان نگفتم خوشگلي، اما برداشت منطقي اين است که يحتمل بزرگواران از شخصي ديگري شنيده اند که «خوشگلي» و حالا احتمال ميدهند که آنچه شنيده اند «چشم پوشي عاشقانه اي بيش نباشد»!

ديگري هم ميگفت مگر خودت چه تحفه اي هستي که بخواهي در مورد ديگران «چشم پوشي» کني. ديدم اين هم نقد واردي است. بعد هم عرض کردم راز اينکه هيچ تصويري از صورتم را در بلاگ نميگذارم همين است که رغبت خوانندگان به نوشته هايم کم نشود؛ البته بنده بي تقصيرم! حضرت پروردگار بايد پاسخگو باشند. همه اينها را فقط محض «خنده» نوشته ام اما در اين بحث حرفهاي جدي هم دارم که بايد به عنوان «انديشه» مورد نقد و بررسي قرار گيرد. گفتم باشد تا در پست بعدي به صورت مستقل تقديم کنم.

------------------------------------------

* اين يادداشت را هم از من بخوانيد...

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 11:9|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ترس، خوف، اضطراب، نگراني و نظاير آن همه جزئي از زندگي است. در روزمرگي هاي هر کدام از ما لحظاتي مي رسد که از کسي يا چيزي خوف داريم. برخورد با اينگونه موارد بر مبناي طبع انسانها متفاوت است. اگر شما هم چون من باشيد قبل از روبرو شدن با اين «کس» يا «چيز» ساعتها وقت خود را صرف تجزيه و تحليل مي کنيد. انواع اقدامات قابل انجام را روي کاغذ مي آوريد و بعد هم پاسخهاي احتمالي را. چه بسا ساعتها و روزها و هفته هاي پشت هم بيآيند و بروند و شما همچنان در فکر باشيد. در تابستان 81 بود که به اين نتيجه رسيدم که اين شيوه کارايي ندارد. مشکلات روز به روز بيشتر مي شود و در مقابل من فقط کاغذ روي کاغذ اضافه ميکنم. راه بهتري به نظرم رسيد که چندان ظاهر خردمندانه اي ندارد اما در عمل کارا تر است. اين شيوه نبرد با درد به اين شرح است:

از هرچه ميترسي به سمتش بدو! از هرچه خوف داري در اولين فرصت به سراغش برو! جنگ را نمي توان از بيرون تحليل کرد. اول به ميدان برو و بعد محاسبه کن. تا زماني که بيرون از کارزار مشغول حساب و کتابي نه حسابت درست در مي آيد و نه مشکلت حل مي شود. در نبرد نخست بلندترين برج دشمن را هدف بگير. در نزاع اول قوي ترين را بزن. در کار، اول مشکلترين پروژه را به سرانجام برسان و کور ترين گره را باز کن. باور کن قدرت تو هماني است که «باور کرده اي»! من از پنج سالي که با اين فرمول زندگي مي کنم راضي ام...

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:53|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جای دوستان خالی، امروز از صبح برای تجدید قوا و رفع خستگی با جماعتی از قوم و خویشان اومدیم به یکی از ویلاهای اطراف تهرانشان. تا بخواهید گل است و باغ و درخت و سبزه و کتاب! هرکس گوشه ای مشغول است، عده ای تن به آب داده و عده ای مشغول بازی و عدی سرگرم خوردن و عده ای... من هم بالاخره مجالی یافتم تا روزنامه های نخوانده ام را بخوانم و این هم مدرک جرم که به لطف عزیزان ثبت شده است!

الان هم که این یادداشت را مینویسم و میفرستم، همچنان در همان ویلاییم و من کلی درخیالم به پیش تاخته ام! حتما شما هم بارها صحبت از «آرمان شهر» شنیده اید. برهمان وزن میخواهم از «آرمان خانه» بگویم. خانه آرمانی من منزلی است سبزه داشته باشد و آب و کتاب. دقیقتر بگویم برای یک زندگی آرام به همان حدیث پیامبر نیاز دارم که گفته اند از دنیا دو چیز برای مومن لازم است، مرکبی راهوار و خانه ای فراخ. مرکب را که شکر، اما خانه فراخ را تفسیر کرده ام که منزلی است پر از درخت و گل، با استخری در میان و اما از بنا من فقط یک اتاق میخواهم که همه کتابهایی که در انباری خانه کوچکم کم کم زرد میشوند را آنجا بچینم و میزی که به اندازه یک لپ تاب و  چند جلد کتاب جا داشته باشد تا دیگر ورقهایم را روی زمین پخش نکنم و سیم آدابتور هم به پای کسی نگیرد! البته سرویس ها و آشپزخانه جای خود. جالب اینکه نقشه این خانه را هم کشیده ام. فاصله انسان* تا آرزوهایش یک قدقامت است؛ همه اینها در برابر اراده ما، چیز کوچکی است. اگر عمر مدد کند...

---------------------------------------

* اصلاح شد!

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 18:33|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سرمای زمستان لذت گرمای شومینه را برایت چند برابر می کند. بر روی صندلی راک رها می شوی و تلوتلو می خوری. رقص نور شعله و ترق ترق چوبی که هیزم میشود و هیزمی که خاکستری فضایت را از یک نواختی در می آورد. یک پک محکم به سیگار و دودی که جلوی چشمانت را می گیرد. از پنجره قدی اتاقت فقیر لنگی را تماشا می کنی که سوز زمستان مچاله اش کرده. اما تو لوکیشن دراماتیک اتاق گرمت را برای کمک به فقیری ترک نمیکنی بلکه در گوشه روزنامه نیمه خوانده ات چند کلمه درهم برهم مینویسی، چون تو یک روشنفکری!! من دلم نه به حال تو بلکه به حال آنهایی می سوزد که بعد از تو به آن کلمات ناجور و بدآهنگت می گویند شعر.

-----------------------------------------

پ.ن: جدی نگیرید! این لطیفه ای تخیلی است و هیچ مصداقی ندارد.


متن کامل
نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 22:16|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بر این باورم که زنان مهمترین مولفه انقلاب فرهنگی خواهند بود که شاید در سالهای آغازین قرن پانزدهم شمسی ایران را دستخوش تغییر قرار خواهد داد. مقدمات این تحول اکثریت جمعیتی و متعاقب آن اکثریت جامعه متخصصین است که به زنان تعلق می گیرد. این تحول جمعیتی زنان را برخلاف نهضتهای سابق ایران، از زیرساخت ها به نماها می آورد. تاثیر این جابجایی و اکثریت جمعیتی در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... نمود پیدا خواهد کرد و حتی اخلاق جنسی جامعه را متاثر خواهد ساخت که پیشتر در این مورد نوشته ام.

مثبت یا منفی بودن فرداهای ما به امروز زنان مان بر می گردد. من فقط آرزو میکنم کاش پیش از آنکه دیرتر شود، سکانداری این نهضیت را عقلاء زنان به عهده گیرند. تنها بیم هم آن است که زنان بدون درک تکلیف مدرن خود همچنان به عادات سنتی شان خوش باشند. خدا را شکر میکنم اگر امروزه، زنان بیشتر از آنکه وقتشان را در تیمچه بگذرانند به بازارچه کتاب و کتابخانه می روند و ذائقه شان دیگر رمانهای عاشقانه ی بی بار را نمی پسندد. مسرورم از اینکه میبینم بانوان به سریال می گویند می خواهم اخبار ببینم نه آنکه به اخبار بگویند سریال شروع شد! افتخار می کنم به اینکه ذهنهای دگم زنانه دیروز به دیدهای باز زنانه امروز بدل شده و خود را در وهم تهوع آور «زنان بدون مردان» محدود نمی کنند. به فردا امیدوارم...

۱۲:۰۰ ظهر - ۰۸/۰۵/۸۵

 

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 11:52|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رهبران کاریزماتیک، همواره به عنوان بزرگ مردانی بودند (وقتی این عبارت را می نوشتم، کلی فکر کردم که یک رهبر کاریزمای زن پیدا کنم که ننویسم بزرگ «مردان» اما یافت نشد. انشاالله نقص حافظه ام را دوستان خواننده جبران می کنند) که نه بر جسم بلکه بر جان و روح مردم حکومت می کنند. افرادی چون گاندی، امام خمینی، ماندلا، کاسترو و...؛ اینان به رغم تفاوتهای و خصایص متمایز، یک آئین مشترک داشتند:

تمام رهبران کاریزماتیک، به رغم نخبه بودن و خاص بودن، نمای زندگیشان مشابه عوام بوده است. انسانهای بزرگ خود را در «باطن» ممتاز می کنند و نه در ظاهر. اگر میخواهیم خاص باشیم باید عامیانه زندگی کنیم. همه حرفهایم را فشرده کردم تا این شد. آنجایی که دیدی خودت را از دیگران جدا کردی، بالا دیدی، برای خلق چشم ریز کردی و نگاه عاقل اندر سفیه انداختی بدان احمقی بیش نیستی.

من پیرو آن مکتبی هستم که پیامبرش بامردم می نشست، با مردم زندگی می کرد، به کودکان کولی می داد، با اصحاب به تفریح و مسابقه می پرداخت، مانند مردم لباس می پوشید و بر خلاف سایر ادیان سلف، یارانش لباس خاص نداشتند، دادگاه ویژه نداشت، منزل ویژه نداشت، مرکب ویژه نداشت! آن زمانی که به عیادت زن یهودی میرفت پیش شرط نگذاشت که باید اول با حجاب اسلامی کامل باشی تا من بیایم چون میدانست دریا به نجاست نجس نمی شود بلکه نجاست به دریا پاک می شود! من مسلمانم...

(۸۵/۰۵/۰۷ -  ۱:۰۵ بامداد)

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 0:59|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته بودند از عبارات ناامید کننده نباید استفاده کرد. دیدم مسلم همینی است که گفتند. یکی از اهداف نوشتن باید «انتشار نشاط» باشد. هیچ وقت کسانی که همه را در درد خود شریک می کنند در ذهنم بزرگ نبودند. و این جمله در نرد بارها تکرار شده که چهره مردی که می نالد مشمئز کننده ترین چهره است (هرچند گاه خودم از اشمئزاز خودم کلافه شدم). ما هیچ تکلیفی نسبت به شریک کردن دیگران در مصیبتهای خود نداریم اما در مقابل شریک کردن دیگران در شادیها تکلیف است. همین شد که گفتم درد به مثابه ناموس است.

صحبت از ناماندگاری هم اسباب گله شده بود. خواستم بگویم «انسان، ماندگار است». اگر همین را باور کنم، «جهت» زندگی عوض می شود. ما ازلی نیستیم (یعنی روزی بوده است که ما نبودیم) اما بی تردید ابدی هستیم (یعنی دیگر جهان روزی را نخواهد دید که من، تو و آن انسانهایی که آفریده شده اند نباشند). پس ماندگاریم. آنچه عرض کردم بحث تغیرپذیری بود.

چند روزی بود که به جهت اعتیاد شدید به کامپیوتر و خیره شده به مونیتور چشم راستم ملتهب شده بود! آنکه گفتم چشم یاری نمی کند صحبت از پیری نبود. دوستان مراقب باشند، یکی از همکاران هم به واسطه گرد نشسته بر روی مونیتور چشمم عفونت کرده بود! مخصوصا اگر مثل من عادت دارید که دائم چشم بخارانید و بمالانید!

آخر اینکه، واقعه جالبی را شاهد بود که دیدم را در ارتباط با «آرامش» تازه کرد. شرح ماوقع را نوشتم تا دیگران را در نشاطم شریک کنم. از همه آنهایی که برای دل من می خوانند، یه بهتر بگویم برای دل خودشمان می خوانند و برای دل من نظر می نویسند ممنونم.

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 12:22|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشتن «طريقيت» دارد و نه «موضوعيت». اين اولين درسي است که هر نويسنده اي (چه وبلاگي، چه روزنامه اي، چه داستاني، چه شاعر و...) بايد براي خود ملکه سازد. آنچه موضوعيت دارد، خود هدف است و آنچه طريقيت دارد، راهي است براي رسيدن به هدف. نوشتن براي نوشتن، مهمل است. نوشتن بايد براي هدفي باشد که آن هدف نيک و بد نوشته را تعيين مي کند.

«من» براي چه مي نويسم!؟ «تو» براي چه ميخواني!؟ ساده ترين دروغ اين است که بگويم «من براي دل خودم مينويسم». دروغ ساده دلانه اي است. چون اگر بخواهم براي دل خودم بنويسم دليلي ندارد که در يک شبکه عمومي منتشر کنم. واقعيت اين است که براي دل تو مينويسم. يا بهتر است اينگونه بگويم که حتي اگر «از» (نه براي) دل خودم «مي نويسم» اما براي دل تو «منتشر» مي کنم. نوشته هايم لينکي است که دلم را به دلت نزديک مي کند. ميخواهم خوانده شوم، چون دلم سرريز مي کند، هرچه در درون دارد.

آه! مي فهمي؟ اين روزها چشمم رمق بلند و بالا نويسي ندارد. اي کاش براي خواندن اين حرف وقت بگذاري چون براي نوشتننش حتي به يک "،" هم فکر کردم.

 

------------------------------

* نمي دانم اين وبلاگ سرد است يا گرم؟ اين نرد، رنگ ندارد. سفيد است. قالب ندارد، همه چيزش را برف گرفته. ميخواستم جايي بنويسم که هيچ جاذبه اي جز «نوشته» ام کسي را به اينجا نکشد. خيالتان راحت، اين هم ماندگار نيست. تنها چيز ثابت زندگي من اين است که «قرار» ندارم. بي قراري و نا آرامي حسام از آن دور هم معلوم است. نه به رفتنش اعتباري است نه به ماندنش؛ نه به نوشتنش و نه به ننوشتنش...!

راستي!  آرام کجاست؟

 

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 10:40|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------