تبليغاتX
--------« نرد »---------

چند روز دیگر دوباره بازی «نرد» ما آغاز

می شود. فقط چند نفس عمیــق لازم

است تا هوای دلم تازه شود. همین...

رو سیاهی صفت ذاتی «کلاغ» است.

هزار پرم که بزند و بپرد سفید نمیشود

و من این رو سیاهی را حتی به قیمت

سـپیدی دامن صد چین «عروس دنیا»

نخواهم فروخت، اگر باور کنم. باور کن!

 

ما درس ســـحر، در ره میخـانه نهادیم

محصــــول دعــا، در ره جانــانه نهادیم

 

در خرقه از این بیش، منافـق نتوان بود

بنیــــاد از این شـــیوه رندانــه نهــادیم

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 14:48|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینجا می نویسم تا فصل کلاغ پر به سر رسد

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 1:48|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

همیشه که حرف نیست. همیشه که انسان لایق بیان نیست. فرق «بیان» با آوای حیوان در «علمه البیان است». اگر آنچه میگویی نتیجه تعلیم حق بود که بیان است. اگر نه عرعر صد خر خوشتر...نباید با خودت دروغ بگویی. نگذار جامعه فریبت دهد. دانشگاه و مدرک و کار و ... همه را هم اغفال کند خودت را که نباید اغفال کند. حمالی بیش نیستی. کتاب و جزوه به دوش میکشی. اصلا که گفته تو باید بنویسی؟ کجای قرآن آیه داریم «اکتب»!؟ فرمان آنکه تو را آفریده «اقراء» است. و فرمان آنکه تو او را آفریده ای «اکتب». جمع کن این بساط لاطائلت را که همه اش حظ نفس است. بساط شهوت و حرصت را در پشت حرفهای درشت درشت چیده ای. دین و ایمان و علمت را ویترین کردی که خودت را بفروشی؟!

 

چی؟! چی گفتی!؟ باز توجیه!؟ گدایی عاطفه می کنی؟ «دوستت دارم» کم داری؟ نه عزیزم. با بقیه اگر میگویی بگو اما با ما که نه...! دلت فاحشه است. هر روز کنار کسی می خوابد. قلبت جنب شده ات را غسل بده. این را امروز میگویم. امروز بر قلبت غسل جنابت واجب است. فردا که حکم دادم بر قلبت غسل میت واجب است دیگر دستت به جایی بند نیست. مگر این عالم جز تو آدم ندارد؟ که گفته همه چیز را تو باید بگویی؟ که گفته همه چیز را تو باید ببینی؟ که گفته هر دیدنی را خداوند برای چشمهای تو خلق کرده است!؟ که گفته همه دوستت دارم ها را تو باید بخری؟ نه نه... خریدن نیست، دزدین است!

 

اینها شرح دعوای من با من است. با خودم می گویم اصلا همه اینها هیچ! یکبار هزینه فایده کن. چه حاصل از اینهمه گفتن و گفتن؟ جز مشتی ایراد، خرده، رنجش، دشنام و چند کلام حرف حساب و صد البته انگشت شماری دوست. انقدر بیچاره ای که هزار خط برای این و آن مینویسی و هیچ درو نمی کنی. حتی بزرگان هم وقتی میگویند برایت مینویسم اولش مینویسند «تکرار بودید» در متن هم فقط از خودش می گوید نه از تو! چون چیز قابلی نداری که به قلم بنشیند. «برای» تو نمی نویسد خطاب به تو مینویسد و تو انقدر کمرنگی تا مبدا لکه ننگی شوی بر دامان صد چین اما سپید اربابان قلم. آن دیگری هم در همه عمر وبلاگش یک مرتبه گفته است «جناب آقای نرد»! ان هم نه از سر محبت بلکه، لشکر کشی دوستانش به سوی من جهت خونخواهی انچه نقد نامیده شد. دیگری هم دامان برچید و رفت تا عزلتش پر رونق شود و از من گلایه می کند که چرا یادی نمی کنی. و من گلایه ام را خوردم که بعد از من شما چه کردی!؟ دوست غریبم هم که نامی از من برد گفتند این رسم است که نام ببری تا نامت ببرند. دکتر هم که گاهی سری میزند نه چون سابق و کامنتی مینویسد آن هم نه چون سابق!

 

همه اینها هم که هیچ. دلهای شکسته ای بر دلم سنگینی می کند. آی خدا...طفلک راست میگوید. حرف راست را از بچه باید شنید. من کودکی هستم که در پس لافهای نقد پذیری، چیز قابلی در عمل ندارم که عرضه کنم. کاش کمال و تعالی، کارنامه ماهانه داشت تا هرکس بداند در عمری که سپری می کند چه کسب می کند. و اکنون به هیچ رسیده ام انگار. آه خدا، تو میدانی «فتنه فروردین» خسته ام کرد، صبرم را برید، تحمل را لبریز کرد. از آن پس هرچه گفتم سبک و سبک تر شدم هرچه کردم گره سفت تر شد و هر که آمدم تنهاتر شدم. مرا مرد توبه کن! حسام احتیاج به تعمیر اساسی دارد. احتیاج به خلوت. به بازنگری. به رفتن. راست میگفت مولوی که «هستم اگر می روم... گر نروم نیستم». گاه برای ماندن باید رفت.

 

چله ی کلاغ پر می گیرم...

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 0:1|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

زنان به عنوان جمعیت اکثریت در جامعه ما، تو هر محیطی که باشند به عنوان یک مولفه تعیین کننده اند و باید بر مبنای یک رفتار شناسی کامل نسبت به اونها رفتار کرد. این روزها که ساعتهای زیادی رو توی کتابخونه میگذرونم، به این نتیجه رسیدم که در مورد زنان باید آداب کتابخانه ای خاصی رو رعایت کرد. نتیجه رعایت این اداب دور نشستن از محل اجتماع زنان در کتابخانه است. به دو دلیل!

 

دلیل اول : مشکل اول اینه که سرکاران علیه بزرگواری می کنند و جهت تقرب به مقام ربوبی، کفش صدا دار می پوشن (به وزن سوسیس کالباس صدا دار) بعد درست اونجایی که مطلب داره جا می فته یه دفعه می بینی طی یه رژه با شکوه صدای تلق تلق توی گوشت می پیچه که .... !!!

 

دلیل دوم : که خیلی خیلی مهمه اینه که زنان اساتید «عملیات تخریب روانی» یا جنگ های ایزائی هستند. اونچنان با دوستی و لبخند برجک آدم رو هدف میگیرند که حتی اونایی که در فاصله چند متری نشستند بی نصیب نمی مونند. این سوال رایح زنانه که : چند ساعت خوندی؟ چقدر خوندی؟ به انضمام بلوف های روانی نظیر : وای ... من دیشب تا صبح نخوابیدم!! یا مثلا می گرده یه سوال از زیر نویس پیدا میکنه و میپرسه که خود استادم نمیتونه جواب بده و درست تو لحظات آخر مخ شریف رقیب رو میاره پایین!!!

 

به هرحال همه این حرفها مانع از این نیست که بگوییم دنیا بدون زنان ارزش زیستن نداشت×!

 

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 23:39|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

مشکل اینجاست که نمی توانم دلم را پنهان کنم. تو راست میگفتی که دل حسام اتوبان است ولی باید کوچه پس کوچه شود... هزار تو ... هر کوچه که در ان شیشه پنجره همسایه ای شکست بی سر و صدا بتوانم دنده عقب بگیرم و بیرون بیایم و کوچه ای دیگر را آغاز کنم. امروز هم همین است. بطری آب و لیوان سفالی ام را که برمیدارم عالم و ادم خبر دار می شوند که خبری است...

خانه ام مثل خانه مرغان هوایی است. تنگ و کوچک، اما بالا. از این بالا یک عالمه آدم می بینم و دهها چراغ روشن که هرکدام خبر از روشنایی کانون گرمی است. البته شاید گرم. پنجره را باز میکنم عجب بادی است... بوی بارون مشامم را می برد و نمی اورد. دراز می کشم. باد هم مثل مردم است، حریف را که افتاده می بیند بیشتر می تازد. باز هم پرده بی تابی می کند و باد همه کاغذهایم را به هوا می برد.

خیالی کردی... کور خواندی! دیگر اینبار نمیخواهم دنبال کاغذها بپرم... ببر... پخش کن! به هم بریز... اوه؛ اینهمه کاغذ... باد شعر می برد، مقاله می برد، خلاصه درسهایم را، جزوه هایم را، شماره تلفنها، کاری که باید صبح تحویل دهم و... همه را پخش می کند. خاک بر آن سرت ای باد احمق همه را بردی جز من. اصل مطلب مانده... کاش مرا هم میبردی... چرا من آرام نمی شوم. گمشده من چیست که هرچی به دست می آورم باز هم دلم آرام نمی شود؟

به سوی تو

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آید

مگر ترا جویم

بگو کجایی!

بالاخره این سریال لعنتی تمام شد! من هم از تنهایی در می آیم، «شب آرامش» من هم می رسد؟ کاش این «ساده» را بفهمی، من نه افسوس میخورم، نه افسرده ام، نه افسون زده... فقط حماقتم ان است که بلند بلند فکر می کنم، و هرکسی از ظن خود این فکر را تعبیری می کند و اتفاقا حق هم همین است. شاید به قول این دوست نزدیک و آشنای من که اینبار نمی دانم چرا بی نام کامنت گذاشته، بالاخره باید کسی پیدا شود که مرا بیدار کند.

 

--------------------------

 

امروز امتحان تمام شد. امتحان کامپیوترم هم عملی است و مهم نیست. بالاخره از قوز آرمان پایین آمدم و با کلی انگیزه می خواهم پروانه بگیرم. رودابه هم کلی روحیه داده، از فردا میخواهم کتابهای قانون را ورق بزنم. این وبلاگ را هم تازگی ها پیدا کردم. خواندنش مفید است. اینجا هم بساطی دارم من، یکی می گوید حرفهایت ته کشیده یکی میگوید زیبا مینویسی و من یادگرفتم هر دو را باور کنم!!

 

امشب ناخوداگاه یاد وبلاگ اشارات افتادم! وبلاگی که مربوط به عصر خاصی از زندگی ام بود، نه کسی خواند و نه کسی ...

 

---------------------------

   * بلاگفا خسته ام کرد...!!

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 22:35|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حرف اول : آقا/خانم، من امروز خیلی حالم خوبه شکر خدا، بعد یه هفته ریاضت به تعطیلی امروز خیلی احتیاج داشتم. از صبح هم پاشدم بساط کردم برای امتحان روز شنبه که وحشتناک سنگینه، من باید یه تحقیق قلمبه هم تحویل بدم که هنوز کاراش تموم نشده. نزدیکای اذان صبح بود خیلی دلم گرفته بود. غصه زده بود به دل دریا!! رفتم این رو نوشتم دلم سبک شد. باید تو این روزا حتما برم بهشت زهرا، دل آدم آروم میشه. نه؟

 

حرف دوم : دوستانی که از روزهای اول همپای نرد بودن یادشون هست که گفتم رفتم یه جانور بی ریخت آبزی خریدم. یادتونه؟! عکسش رو ببین چی شده!! فقط بی انصاف مصرفش رفته بالا، دیگه انقدر با نوک چاقو از فریزر گوشت کش رفتم که مطلب لو رفته. اما تو این چندماه در مجموع 50 گرم گوشت بهش ندادم، زود بزرگ بشه میمونه رو دستم. پیشنهاد دادم آکواریوم بزرگه رو راه بندازم، میگم شب بچه جا نداره بخوابه، فرمودند جا بنداز تو پذیرایی بگو کنار خودت بخوابه !!! مرد هم مردهای قدیم...

 

حرف سوم: اول رفتم سایت سوسن جعفری رو نگاه کردم،  این خانوم رو که احتمالا می شناسید، کلی این طرف و اونطرف زدیم تا مارو هم تحویل بگیره، بالاخره گاهی یه «هوم» و گاهی هم یه «هاه!» سهم ماست از قلمش. خیلی در نظرم بزرگه، آدم متملقی نیستم. اگر نبود نمی گفتم. شما هم مرورش کنید با من هم رای میشید. بعدش هم این یادداشت بهنود رو گرفتم با مطلبی که در مرود مرتضوی نوشته تا سرفرصت بخونم، وقایع نویس بزرگیه.

 

حرف چهارم: آخه! بچه با مرامی، سرکلاسای دانشگاه میگیم و میخندیم، جزوه هارو (هرچند ناقص) به من میرسونی، خلاصه جور سرکلاس نیومدن های من رو میکشی، میری با استادا برام چونه میزنی، همش جای خود؛ دیگه چرا تحریف می کنی؟ من زنگ زدم بهت میگم جزوه چی داری تو اینجا نوشتی زنگ زدم گفتم بیای نظر بدی ؟خلاصه دوستان نردخوان از این حاج مانی، غافل نشید. هنوز مشکلش با فونت حل نشده اما بچه اهل قلم و با مرامیه... یک کلام : آذریه!

 

حرف پنجم : یکی نیست پیدا بشه اینا رو بیدار کنه؟! من نمیدونم این کارشناس ارشدهای دیپلماتیک رو از کجا پیدا می کنن!؟ یه زحمت به خودشون نمیدن قانون اساسی رو بخونن. یکی نیست از این کارشناس ارشد بپرسه نفر اول سیاست خارجه و روابط دیپلماتیک ما کیه!؟ باباجان، هرکی اومد بهتون قانون درس داد که ضد ولایت فقیه نیست، بیخیال این چاپلوسی ها بشید و بپذیرید در روابط بین الملل لااقل تعریف حقوقی از رهبر وجود نداره، نه اعتبار نامه سفیری رو صادر میکنه، نه می پذیره، نه حق امضاء معاهده داره، نه حق تصویب سند بین المللی و نه...! تونی اسنو، لایه های قدرت رو میشناسه، اما درس و مشقش رو بهتر از شماها خونده...

 

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 11:20|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درد خسته مي کند...! نه توان نشستن مي دهد، نه امان خوابيدن...! هر آخ، ذکري است که در اين ساعات نيمه شب خبرم مي کند که هاي حسام... عمر کوتاه است! و اگر فردا آن روزي باشد که از ديروزها منتظرش بودم شرمنده ي بيش از هزار صفحه کتاب و مقاله اي هستم که انبار کردم و نخواندم! شرمنده کلي نوشته هاي نانوشته و در يک کلام شرمنده جواني ام که...

بايد امروز را غنيمت دانست. خواستم بگويم فردا دعايم کنيد که بتوان امتحان داد، ديدم که چرا فردا... هر لحظه امتحاني است اگر بفهميم. باز هم الان که خواب همه شهر را گرفته و من حسرت به چشمم افسوس عمري را ميخورم که به حماقت کردن و يا انديشيدن به حماقتهاي ديگران صرف شد. بازهم باور کردم که «بهشت هرکس به وسعت عقل اوست»...

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 1:37|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حرف اول : امروز هم امتحان دیگری گذشت. جای دوستان خالی، هشت صفحه نوشتم آخر هم وقت تمام شد اما بازهم جای نوشتن داشت. خدا رو شکر این درس رو با یک استاد نام اشنایی داشتم که واقعا شایسته نام استادی بود. دکتر داود هرمیداس باوند که واقعا اندیشمند مسلطی است. من طبق روال عادی برنامه حضوری فعالی سر کلاسها نمیتونم داشته باشم اما جزوه تحلیلی ایشان به قدری قابل احترام بود که سختی سوالاتش به چشمم نیامد. تعریف ایشان در مورد آزادی و خصایص ان را حتما در فرصتی خواهم نوشت.

 

حرف دوم : فرصت داشتید یه سری به اینجا بزنید. به هرحال ما داریم تو یه جامعه زندگی میکنیم که تحت امر حاکمیتی اداره میشه که یا مستقیم منتخب ماست و یا انکه منتخب کسانی که با ما زندگی می کنند پس میتونیم در این فراخوان در موردش نظر بدیم. این خلوتکده عوامانه ماهم که معمولا به روز است.

 

حرف سوم : چند روزی است توفیق ندارم خدمت دوستان عبور نوری باشم. بدیهی است هرکدام از ما بر اساس عقاید و بعد هم سلایق محیط زندگی اجتماعی خودمون رو در فضای واقعی و مجازی انتخاب می کنیم. دلایلی ممکن است در هر لحظه ما را به این نتیجه برساند که محیطی برای ما مناسب نیست و این نه به معنای بدی آن محیط است و نه خوبی اش. یادم هست روزی جناب امیررضا می فرمودند که نمیدانند چرا من بعضی جاها کامنت میگذارم (یعنی جایی کامنت میگذارم که جای من نیست) هرچند این سوال متقابلاً برای من هم در مورد این بزرگ پیش آمده اما در صحت فرمایشش تردیدی نیست. و این صحبت به طریق اولی در مورد مطلب نوشتن در وبلاگ گروهی نیز صادق است. این شعار را باور کردم که «هر جای خوبی جای من نیست»! اما این مهم سر سوزنی از ارادتم به دوستان سابق کم نکرده، لذا به رسم ادب خدمت عبور نور عرض میکنم : سالگرد تشرفت به مقام مادری مبارک! امشب، شب تولد دختر عبور نور است. این گل هم هدیه به دختر ایشان که تازگیها فارغ التحصیل مقطع دبستان هم شده اند.

 

حرف چهارم : انتخاب موضوع بخش بسیار مهمی از توفیق در وبلاگ نویسی را به خود اختصاص میدهد. سبک ترین سبک وبلاگ نویسی همینی است که این روزها در نرد می بینید یعنی شرح وقایع صبح تا شب، البته بی مایه تر از این سبک، مختص وبلاگهایی است که پیامهای خصوصی شان را در وبلاگ می نویسند یا فی المثل در وبلاگ قربان و صدقه هم می روند، هرچند شرح روزمرگی ها هم نیاز به توانمندی قلم و نتیجه گیری از وقایع روز دارد. اما به هرحال دوستانی که در پی موضوع برای نوشتن هستند به این خبر رجوع کنند. جای فکر دارد.

 

حرف پنجم : مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ................. ز بامی که برخاست، چه مشکل نشیند!

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 22:26|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جای دوستان خالی!! امروز یه امتحان دادیم ، فاجعه...!!  شما فکرش رو بکنید که جزوه انگلیسی بود هیچ! جواب بخشی از امتحان رو هم باید انگلیسی مینوشتیم... به هرحال شان نام «استاد» ایجاب میکنه که حرفهای دلم رو اینجا ننویسم. البته من برای این درس زحمت نکشیده بودم و توقعی هم نیست. اما کلا از استادهایی که منت میذارند سر دانشجو که استاد شدن(!) برگه امتحان رو با اون خط بی ریختشون دستی مینویسن که یعنی وقت نیود تایپ کنیم خوشم نمیاد چه برسه به اینکه مثل حضرت دکتر ... که نکرده بود پاکنویس کنه و متن انگلیسی رو با همون دست خطش و با خط خوردگی داده بود تکثیر کنن.

خلاصه امروز توی کتابخونه دانشگاه از ساعت 30/7 صبح مشغول بودم. از همه دوستانی که تلفنی، اس ام اسی و... روحیه دادن ممنونم خلاصه ساعت 2 رفتیم مزین کردیم هیکل برگه را و اومدیم بیرون! راستی از کتابخونه هم عکس گرفتم تا سند باشه که من به خدا درس خونده بودم... خواست خدا بود. حالا هم هیچ چیز معلوم نیست. یه وقت دیدی قبول شدم... مگه نه؟!

 

مقاله من در عصر ارتباط :

 

هفته نامه عصر ارتباط رو که بخرید یه ویژه نامه رایگان باهاش میدن که روش نوشته «اندکی صبر سحر نزدیک است» و رو صفحه اول خود هفته نامه هم عکس جلدش هست. این ویژه نامه در مورد تلفن همراه است. مقاله من هم با عنوان «حقوق مشترکین در نظام ICT ایران» در صفحه 26 اون چاپ شده. جهت رعایت ادب روزنامه نگاری، آخر هفته و بعد مهلت فروش نشریه مقاله رو میذارم تو سایت.

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 20:27|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمیدونم این خوب است یا بد، اما معمولاً آدم ایراد رو در دیگران راحت تر می بینه. بنا به مناسبات مختلف اجتماعی از رفتارهای اطرافیانمون درس میگیریم. این روزها آنچیزی که خیلی ذهنم رو مشغول میکنه بحث «انتقاد پذیری» است. چندین نمونه به افرادی برخوردم که نقد رو خیلی منطقی شنیدند، پذیرفتند یا پاسخ داده اند و چقدر در ذهن دیگران از جمله من بزرگ شده اند. گاهی این بزرگ منشی آنقدر در ذهنم پررنگ بوده است که اشتباهی که بخاطرش مورد انتقاد بوده محو شده.

 

در مقابل هم به افرادی برخوردم که به محض شنیدن نقد، مانند گرد سیگاری پوک می شوند و می افتند! تقلای کودکانه ای برای رهایی از نقد و نپذیرفتن. احمق نشان دادن جامعه، ایراد به همه، نالیدن از عرف، به قول جناب بوش «دفاع پیشگیرانه» و جو سازی پیش دستانه، استهزاء و طعنه گویی، ژست های از بالا، یعنی نقد محصول خامی و تاریک دلی دیگران بوده و نه اشکال من. و اداهایی از جنس کبکان سر به برف برده و... اگر افرادی از این دست تا پیش از این در ذهنم انسانهای متعارف با ایراداتی از جنس ایراداتی که همه مان داریم بودند بعد از این تقلاها، در ذهنم کودکان بی مایه ای شدند که باید به تعریف های سبک آنها را خرید!

 

اما خودم، در هردوی این شخصیتها فوق ظاهر شدم. هم از برکات اولی بهره مند شدم هم از ننگ دومین! اما این روزها با دید «بی ادبان»، ادب آموخته ام و قصد دارم نقد پذیر باشم.

 

---------------------------------------------------

 

پ.ن - 1: من از سمیه دعوت کردم در همین وبلاگ من رو نقد کنه (هرچند نه نقدش اومد نه نقاشی اش)! اقرار می کنم، وقتی آخرین یادداشت تکرار نشدنی ام در عبورنور رو حذف کردم، اونقدر تصمیمم درنگ ناپذیر بود که برخلاف مواردی که پیش بینی می کردم و اکثراً هم محقق شد، اصلا عقلم به این نرسید که چه بسا این اقدام من به معنای «فرار از نقد» برداشت شود. اولین واکنش را خود سمیه نشان داد که متوجه شدم اقدامم سوء تفاهم شده و بعد هم نقد دوست همراه جناب «آذری» (که واقعیتش در اون لحظه اول به نظرم عجولانه اومد و خیلی به دلم ننشست) و آخر نقد خصوصی، دوست کمتر پیدایم «ساده» خیلی برایم راهگشا بود. بهم همین جهت از همه اهالی انصاف تقاضا میکنم : نقدم کنید!

 

پ.ن – 2: این روزها یاد گرفتم که فضای مجازی به آن بزرگی که فکر میکنیم نیست. دنیای کوچکی است که نمی توان در آن در دراز مدت پنهان ماند. ما مخاطبان موشکافی داریم که شاید روزها و هفته و حتی ماهها خودی نشان ندهند، اما هر کجا که برویم زیر ذره بین ایشانیم و از جنبه دیگر آنکه مخاطب چون از بیرون می نگرد، بهتر می بیند. مصداق این مثال را در دوستان ناشناسی مثل آذری دیدم. پس بیچاره من اگر خدایی ناکرده سرم را زیر برف کنم یا به گفته هایم دقت نکنم یا رفتارم را سنجیده نکنم.

 

پ.ن – 3: گاه نقد ریشه دار است اما زبان نسنجیده است. نمونه مساله ایراد «نه چندان غریبه» است به من. لغتهایی که استفاده می کند به قدری ناموجه است که من میتوانم به راحتی نقدش را به خودش برگردانم. اما وقتی که در خلوت خودم به آن فکر میکنم میبینم – نه به ان شوری که او می گوید – اما من ایراداتی داشته ام که شاید خیلی ها به زبان نمی آورند اما این دوست ناشناس من گوش زد کرد. هر چند بی نشان امدن و گفتن ایرادی است که هم به او و هم به آذری وارد است.  

 

پ..ن – 4: ببخشید طولانی شد! چون قرار است دو روز ننویسم سهمیه جمعه و شنبه را یکجا دادم!

 

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 2:19|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فوتبال یک بازی نیست! فوتبال ترکیبی از سیاست، اقتصاد کلان، اقتصاد خرد، جامعه شناسی، مدیریت و حتی حقوقی است که چند ورزشکار را به خدمت میگیرد تا چشمهایی را خیره به توپ کند. فوتبال در کشور ما سوء تفاهم شده است. در هیچ برنامه تحلیل فوتبال از سیاستمداران، اقتصاددانها، جامعه شناسها و... دعوت نمی شود. و دوره تسلسل سبکی پابرجاست که روزنامه های زرد و کارشناسان تربیت بدنی در مورد همه فوتبال نظر میدهند و جالب تر آنکه اگر کسی چند عکس با شورت ورزشی در چهارضلعی سبز فوتبال نداشته باشد چون عطر چمن را درک نکرده نباید نظری دهد !! چند نکته را دقت کنید :

o         بارسلونا (تیم مورد علاقه مند) از طریق جدایی طلبان باسک حمایت می شود

o         رئال مادرید تیم سلطنتی اسپانیا است

o         جدال جدایی طلبان با سلطنت طلبان بزرگترین بازی اسپانیا است!

o         برلوسکونی نخست وزیر سابق ایتالیا، مدیرعامل باشگاه آث میلان است و نقش مستقیمی میان نتیجه گرفتن آث میلان و برلوسکونی متصور است!

o         حضور سرمایه دار مرموز روسی در انگلستان و تحول چلسی سیاستمداران انگلستان را حساس می کند

o         و...

خیلی دوستدارم در مورد فوتبال مطالعه کنم. حیف وقت نیست... حیف! اما آرژانتین قهرمان می شود...

 

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 1:55|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------