تبليغاتX
--------« نرد »---------

نترس! بيا جلو...

اين خانه توست! اين خانه من است،‌ چشم باز كن براي همه مان جا هست. بغل به بغل قبر! چه شد؟ كلافه شدي؟ من هم شدم. درست مانند آنكه وسط خواندن رماني پر شور كسي آخر قصه را لو دهد. يك لحظه رمقي براي خواندن بقيه اش نمي ماند. نه!؟

قصه زندگي آخرش اين است. مزه اش رفت!؟ دهان من هم گس شد؛‌ چون دست تقدير ديروز مرا به ميان اين قبرها برد. اگر زندگي هم اش همين چند تكه استخوان و چند كيلو پي و گوشت باشد، مزه اي ندارد. اما اگر ماوراي اين باشد چه؟ آنوقت كامت مزه اي ميگيرد كه ناكامي ندارد.

من مرگي را كه ديدم برايت شرح مي دهم. و اين شرح مرگ...

 

 

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:31|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

يك كاريكلماتور...

يك دعا...

 

پ.ن: كامنت در سايت لطفا

 

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:40|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب جدید است

 

پنج شنبه ها را از قدیم دوست داشتم. قبل از اینها برای اینکه معمولا شبهای پنج شنبه به مهمانی و گشت و گذار می گذشت. بعد که شاغل شدیم حظش به این بود که یا کار نیمه وقت بود و یا تعطیل بود. اما این روزها که شاغلتر شدیم همه لطفش در این است که کارش بی جنگ و دعوا است. روزهای پنج شنبه سه کار دارم، درس میدهم، درس میخوانم و آخر روز هم تحقیقم را فاز به فاز به موسسه تحویل می دهم. از این بهتر دیگه کاری نیست. هست؟

راستش دیدم مطلبهایی که با عنوان روزمرگی می نویسم خیلی چیز خاصی نیست که هی موضوعات وبلاگ رو سرش اشغال کنم. به همین خاطر روزمرگی امروزم را در همان تیتر دیروز گذاشتم. هرچند دوستان همچنان پرلطفند اما توقع خودم از "نرد" بیشتر از این حرفهاست. روزمرگی ها به درد آرشيو کردن نمی خورد.

 

-----------------------------------------------

 

امروز تصادفی برگشتم به بیست و چند سال پیش! کارتن اسباب بازیهایم را از کمد مادرم در آوردم. عجب روزگاری بود. واقعا بچه جنگ بودیم. همه اش یا تانک بود یا تفنگ یا کلاه نظامی! یادش بخیر انقدر توی اخبار دیده بودم سربازها کلاه دارند که بهانه "من کلاه میخوام" خونه رو پر کرده بود.

بعد از اینکه پدرم برام کلاه خرید کلی بر اعتماد به نفس پسرانه ام افزوده شده!! وقتی نصف شب آژیر قرمز میزدند احساس حقارت می کردم که در پناهگاه پناه بگیرم! فکر میکردم اگر موشک بخورد به کلاهم کمونه میکنه (: یه بیسیم هم داشتم که هی داد میزدم "الو … الو… تو گوشم!!" هی مادرم میگفت " حسام جان! به گوشم… نه تو گوشم" ولی عمرا اگر قانع می شدم!

تکه تکه اش خاطره است. هر وقت جلوی آینه میرم باورم نمیشه که پسر شر و شیطونی بوده باشم! نمیدونم چرا بر خلاف دیگران خودم احساس میکنم چهره مظلومی دارم !!(: اما بین خودمان باشد امروز که اسباب بازیها را میدیدم و یاد شرارتهای دوران کودکی می افتادم کیف می کردم…

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:48|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

صبح : از خوابت پريدم، آه کشيدم!

 

شب : هنوز اتاقم بوي جگر سوخته ميدهد!

 

 

------

پ.ن : روز نوشتم!

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:49|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

يادداشت "تاثير SMS بر فرهنگ ارتباط" را مطالعه كنيد

 

 

------------

 

پ.ن : ساقي! بعد از نيمه شب نوشتم...

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:53|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

محاكمه شدم! همين امشب و به مانند خيلي بارهاي قبلي، باز هم من متهم بودم و نقش قاضي، دادستان، وكيل شاكي، شاكي و... همه را با هم فائزه و فاطمه برعهده داشتند! همه چيز مثل هميشه بود الا دو چيز،‌ اول آنكه اينبار سخنگو برخلاف هميشه فاطمه بود كه البته عجيب نيست، صداي فائزه از اين پس روز به روز كمتر مي شود! ديگر تفاوت آنكه اين بار،‌ هرچه مي گفتند حق بود!

يادم هست در كودكي جوجه خروسي داشتم،‌ هر وقت دنبالش ميكردم تا جان داشت فرار مي كرد،‌ اما وقتي كه ميديد به كنج رسيده و اسير من است بي تقلا مي پذيرفت و آرام مي نشست تا ادامه ماجرا را ببيند! شايد وقتي هم پدرم آن را به شوهر عمه سپرد همينگونه شاهد ادامه ماجرا بود و شايد وقتي شوهر عمه ام سرش را مي بريد... من او را اينگونه عادت دادم!!

اين رسم جوجه خروس،‌ هنوز در من هست! در دعوايي كه ميدانم مغلوبم نيازي به دست و پا زدن نيست! بايد تسليم بود، به قول فردمنش "بايد پارو نزد! وا داد... بايد دل رو به دريا داد"! حكايت غريبي است. خودم ميدانم كه وا داده ام ما شوق جمع كردنش نيست! حظ وادادگي گرفتار مي كند...

 

*****************

اما گوشه اي از همه آن راستها، در مورد وبلاگ بود. نرد به مانند آئينه اي موج دار شده است. تصويري كه از "حسام" مي دهد كج و ماوج است. مبهم و ناراست. اين را خودم ميدانستم، اما باور نداشتم. مي داني چرا؟‌ شايد مي خواهم بجاي حسام همين نرد باشم! وجودم به دوز خفيفي از لاابالي گري عطش داد. اما اين عطش از كجاست؟ از ...! و چه تضميني كه اين دوز حفيف بي خانمانم نكند!؟ هيچ...!

 

*****************

اين چند هفته نرد بي محتوا شده! چاره چيه؟ قلب سرد و گرم داره. گاهي ذوق هست و گاه نيست. البته دو سه تا مقاله مفصل دارم كه تكميل بشه تقديم ميكنم. تو خرداد هم دو تا سمينار در موضوع حقوق فنآوري اطلاعات دارم كه شرح و گزارشش رو ميذارم تو سايت. جبران مافات ميشه انشاالله (:

 

--------------------------------------

 

پ.ن : نيمه شب است و به رسم چندين سال گذشته در وقت دلتنگي،‌ دوباره نشستم  با «آتش در نيستان» ناظري مستي ميكنم...

 

گفت آتش بي سبب نفروختم             دعوي بي معني ات را سوختم

 

ياحق/...

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:22|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

مگر چه گفته ام ترا؟

كه اينچنين ز هر طرف

يكي به تركـه مي زند

يكي به طعنه مي زند

يكي به رسم دشمنان به تازيانه مي برد؟

 

----------------------------------

 

پ.ن - 1: شايد ادامه داشت...

پ.ن – 2: فعلا با مطلب "هيچكس" درگيرم! به زودي دست پر خدمت ميرسم...

 

 

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:32|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا يا امروز هم گذشت،‌ بد نبود اما فردا را بهتر كن! شب تعطيلي است، وقت اينطرف و اونطرف رفتنه دلم براي ماشينم تنگ شده... خيلي...! اصلا انگار نه انگار يه عمر بي ماشين بودم. مثل اين بچه هايي كه عروسكشون رو گم كردن. ميدونم اين كار قشنگي نيست، اما چاره اي نيست، تا شما نبينيد اوني كه از بين رفته چيه نميتونيد احساسم رو درك كنيد. به همين خاطر عكسش رو ميذارم براتون ببينيد حق دارم؟

يه كشف جالب دروني هم كردم! تو اين دقايقي كه براي خودم نشستم و دارم فكر ميكنم به يه نتيجه رسيدم. اونم اينه كه تو اين وضعيت فقط يه چيزي خيلي دلم ميخواد. مسخره است!! اما ميدونيد چيه؟ از اون قربون صدقه هايي كه عبورنور براي گربه جماعت ميره! يكي هم برا من بره (: چيه!؟‌ يعني ما به اندازه گربه دل نداريم!!؟

 

--------------------------------------

 

دوست جديد و عزيزم خسرو هم تو وبلاگ هيچكس برايم يادداشت گذاشته. چند بار خوندم و چون خواسته بود نظرم رو عرض كنم انجام وظيفه ميكنم:

ميدوني داداشم؟ راستش حكمي كه دادم بزرگتر از اندازه اي بود كه برايش فكر كردم. چند لحظه دلم براي يه دوست سوخت! دايه مهربان تر از مادري شدم كه حسابي عصباني بود؛‌ حرف دلم را هوار زدم! قوم آذري است و هزار حادثه ي غير مترقبه!

بين خودمون باشه تصميم گرفتم ديگه كم از نظريات من درآوردي جديدم بگم! چون حتي زندگي شخصي خودم رو هم تحت تاثير قرار ميده. فكر ميكنم بايد تو اين احوال بيشتر بشنوم تا بگم. حرفت رو قبول دارم فرافكني غيرمنطقي ترين شيوه تعريف مسئوليته. طبق معمول هم اصراري ندارم براي اينكه تحت هر شرايطي از گفته ام دفاع كنم.

ياد جوان معصوم و دانشجوي درس خواني كه با آرمانهاي بلندش، حرفهاي قشنگش،‌ نطق ها قرائش، نوشته هاي مفصلش و... قرار بود گردونه هستي را دگرگون كند! و بدل شدندش به يك كارمند نه چندان دون پايه، يك گرگ تمام عيار،‌ يه كاسب روز و شب و يك عوام روزمره! من رو از همه چيز بيزار ميكنه. يه آدم آهني كه صبح تا شب گوهر "نون والقلم" را به نان والثروت فروخته. و اين تصويري است كه در روزگار دوستان زيادي در پيرامون خودم مي بينم...! بايد بيشتر فكر كرد. حرف مفيدي براي گفتن ندارم. بازهم عرض ميكنم دفاعي از حكمم نميكنم. شايد دلايل اشتباهم را عرض ميكنم... شايد...

 

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:4|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين روزها اونقدر بي نشاط و كم حوصلم كه نگو...! سنگيني كارها امانم رو برده. نميدونم چرا وقتي بهم كار پيشنهاد ميشه و يا پروژه اي ميخوره حريص ميشم كه حتما انجام بدم و قبول ميكنم اما پاي اجرا كه ميرسه همه كارها تو هم قاطي ميشه و خسته ميشم، بايد مثل اين خواننده ها يه مدير برنامه بگيرم (:

تو اين ميونه وضعيت ماشين هم مزيد بر علت شد، اصلا ظرفيتش نبود. ماليش هيچ، نه روحي جنبه اش رو داشتم و نه زماني، نميدونم چرا هميشه ارديبهشت براي من ماه پرسودي است اما به همان اندازه هم پر زحمت! تو اين هاگير واگير اين اساتيدم پيغام ميفرستند كه نياي حذف ميكنيم! شكر خدا هركدومم يه سمينار ميخوان كه تو چندتا درس من هنوز موضوع ارائه ندادم!

 

امروز ديگه تو رودربايستي دكتر رفتم سركلاس، هي ميگه حذف ميكنم! كلاس دانشگاه رو آورده پايين! طبق روال عادي برنامه رفتم ته كلاس و بساط كردم. سر رسيدم رو در آوردم و كارامو يه بار ورق زدم همه اش شد نيم ساعت! باز يك ساعت كلاس مونده بود. ديدم بهترين كاراينه كه با موبايل مشغول باشم. جاتون خالي چند تا عكس گرفتم كه ميبينيد.

امروزم هوا بهاري بود و دوستان همه در چرت بودند؛‌ بجز چندتا خانومايي كه هميشه در صدر كلاس چهاردنگ حواسشون به حرفهاي دكتره،‌ بقيه همه خمار بوديم!‌ كار و زندگي ندارن هي پاميشن ميان دانشگاه... نه!؟ خلاصه اينكه سال 85 حسابي آروم و بي سرصدا و كز كرده شدم. مگه نه؟ تو وبلاگمم نه بحث جنجالي ميندازم نه حرف تند و تيز. به قول امير رضا اومديم تو فاز مبتذل نويسان داريم شرح روزمرگي هامونو ميديم! انقدر برچسب زد ديگه روم نميشه برم تو وبلاگا تبليغ كنم (:

 

 

---------------------------------------------

 

پ.ن:‌ اون روز زمستوني يادته كه گفتي يه راه براي برگشتن بذار!؟

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:18|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پيش فرنوش خبر داد که با من مصاحبه شده ! وقتي متن مصاحبه رو خوندم، خيلي برام جالب بود. اولين باري بود که بامن مصاحبه اي ميشد که بعد از انتشار با خبر ميشدم. يعني سوال و جواب از مصاحبه کننده بود!! گذشته از ابتکار قشنگ فرنوش در ايجاد همچين سايتي، خواندن عقايد من از زبان يک مخاطب جديد، به عنوان يک کارنامه واقعا برايم جذاب بود.

واقعيت اين است که اگر واقعا در معرض چنين سوالاتي قرار مي گرفتم، اکثر پاسخهايم با نوشته هاي فرنوش، متفاوت بود اما اينکه فرنوش از خواندن وبلاگ من به چنين شناختي رسيده که در مصاحبه منعکس کرده نشان ميده که احتمال قريب به يقين تصويري که من از عقايدم منتشر کردم چندان شفاف نيست.

خلاصه اينکه تصميم گرفتم سوالاي فرنوش رو جواب بدم، اما به اين صورت که زير هر سوال اول جواب فرنوش از زبان من باشه و بعد جواب خودم.

 

فرنوش: بزرگترین سوالی که تو زندگیت بهش فکر می کنی چیه؟

حسام از زبان فرنوش : زندگی پس از مرگ... یا به بیان دیگه، مسأله جاودانگی بوده...

 

خودم: هر انساني براي انجام کاري آفريده شده و مسئوليتي دارد که متناسب با آن مسئوليت امکانات و استعدادهايي هم در وجودش قرار گرفته. کشف مسئوليتي غايي ما، تنها از طريق بررسي استعدادها و توانمندي هاي ذاتي مان، ممکن است. به اين ترتيب بزرگترين سوال زندگيم تکليف قبل از مرگ است. در مورد بعد از مرگ سوال خاصي ندارم!

 

فرنوش:تا حالا چقدر از جواب این سوالو پیدا کردی؟ برامون می گی چه جوابایی واسش داری؟

حسام از زبان فرنوش: نمی تونم بگم صبح تا شب بهش فکر می کردم. اما جوابی که بهش رسیدم این بود که زندگی پس از مرگ، یه رویاست. ما نابود می شیم...

 

خودم: ميدونم براي چه هدفي آفريده شدم! اما مرد اين بار گران نيست دل غمگينم! دانستن و خواستن و توانستن به هم مربوطند اما يکي نيستند. مشغوليتهاي عرضي زندگي بزرگترين سد بر حرکتهاي طولي زندگي است.

 

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:1|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باعرض پوزش از همه دوستان،‌ متاسفانه از نوشتن اين يادداشت پشيمان شدم! اما از آنجايي كه حذف مطلب منجر به حذف كامنتهاي دوستان مي شد و اين هم كار قشنگي نبود. لذا با اجازتون،‌ فقط متن مطلب رو تغيير دادم!

 

 

تــو نازك طبعـــــــــي و طاقت نـداري

گراني هاي مشـــتي دلق پوشــــان

 

در ين خرقه بســي آلودگي هســت

خوشــا وقت قباي مي فروشـــــــان

 

ز دل گرمــــي حافظ بر حــــــذر باش

كه دارد سينه اي چون ديگ جوشان

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:20|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يه مقاله نوشتم به نام "ماه عسل قدرت" که خيلي براش زحمت کشيدم. بي تعارف چند روز از تعطيلات عيدم رو گذاشتم روي اين مقاله. متاسفانه با اينکه قبلش کلي بهم گفته بودن که بنويسي چاپ ميکنيم، بعد که از آب در اومد همه فقط گفتن جالبه! ولي نه اين وريا نه اونوريا چاپ نکردن! به همين خاطر منم گذاشتمش تو سايتم. دوستداشتي بخونيد. دوست نداشتيد هم بخونيد. حتما آدم نبايد همه کارايي که دوستداره انجام بده که...نه؟

--------------------------

پ.ن: احمدرضا رو يادتونه ديگه؟ رفيق شفيق وبلاگ نرد. ايشان چند روزي است که گرفتار خدمت نظام وظيفه اند و وبلاگشون رو هم نامزدش اداره ميکنه. تو اين روزا از هم دور بودن بد درديه! خلاصه يه سري بزنيد که رسم معرفت ور نيفته!

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:39|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راستش ما نفهميديم چي شد و چي گذشت كه يه مرتبه به ما گفتن براي خودت مردي شدي و بايد رو پاي خودت واستي. قبلشو كه يادم نيست اما سه سالم نشده بود كه صبح كله سحر بايد كيفم رو ميگرفتم دستم ميرفتم مهد كودك! هرچي هم نق ميزدم كه به خدا من خوابم مياد فايده نداشت چون ديگه براي خودم مرد شده بودم و بايد مثل بابام ميرفتم سركار!!

بازم نفهميديم چي شد كه وقتي چهارسالم شد بجز خودم بايد جور اين حامدم مي كشيدم! چون داداش بزرگه بودم و براي خودم مردي شده بودم بايد حواسم به داداش كوچيكه هم باشه. از شانس هر وقت تو مهد كودك بهشت (اسم مهدم حوالي خيابان فاطمي)‌فيلم ميذاشتن اين بچه ونگ ميزد من بايد ميرفتم پيشش!

باز اصلا نفهميديم كه چي شد مدرسه برو شديم ديگه براي خودمون مردي شديم! گفتن كچل كن چون مرد شدي. انقدر به اينهمه نامرد مو دار غبطه خوردم كه نگو. مرتيكه آقاي رستمي ناظممون مي زد! ولي من نبايد گريه ميكردم چون مرد شده بودم!

 

آخدا... سرتو درد نيارم! خلاصه اينكه ما غلط كرديم مرد شديم. نميشه!؟

باباجون من به كي بگم كه دلم ميخواد جووني كنم؟ دلم ميخواد شر باشم؟ دلم ميخواد بچگي كنم؟ دلم ميخواد شهر و شلوغ كنم؟آقا ما خسته شديم انقدر اداي آدم حسابي هارو در آورديم...! من حوصلم از غصه هاي گنده گنده سر رفته... ميخوام بچه بازي در بيارم! حرفيه؟

 

اصلا من ميخوام مثل اين دختر بغل دستي باشم!! نيگاش كن،‌ دائم شعر ميگه. اصلا همشون شاعرن. نه!؟

تو دخترا بعضي هاشون شعر نميگن. يعني اونايي كه شاعر نيستن باكلاسن چون بقيه همه شاعرن. ببين چقدر راحت بغض ميكنه. ببين چقدر خوشگل گريه ميكنه! ببين چه قدر ساده اشك ميريزه! هيچ كسي هم نميگه زن كه گريه نميكنه.

 

اي بابا... آخه اينم شد حرف؟

غلط كرده هركي ميگه مرد كه گريه نميكنه!!!!‌ همه مشكل همينه. من يادم نمياد آخرين باري كه فرصت كردم گريه كنم كي بوده! سال 85 كه اشك نريختم. يعني امكاناتش مهيا نشد. غم بود،‌ بغض هم بود اما يه جايي كه چشمي نباشه نبود. يادم اومد... آخرين بار برج ده سال 84، مشتي گريه كردم!! اووووووه... چهار ماهه درست و حسابي اشك نريختم. مرتيكه سنگ!!

 

ميبيني خدا؟ دنياي تو از من چي ساخته؟ يا من بايد ببينم دنياي من از تو چي ساخته؟ امشب مست مستم! اصلا حس و حال حرفاي قلمبه هم نيست. گور پدر هرچي لاف فلسفي و قمپز ادبي و نامه رسمي و وبلاگ نويسي با پرستي‍ژ و... من نميدونم اصلا من خل و چل كه رفتم قاطيه اين آدم حسابي ها ... اه اه !‌ اينهمه آخه عاقل و با شعور !؟ هر جا ميري شرح مكاشفات غيبيه است. من نميدونم اين چه غيبيه كه همه مي بينن. خدايا منو  با عوام محشور كن. يه دوز خفيفي از خريت براي بقاي انسانيت لازمه!

 

قربونت! فقط كامنت نذار كه فهميدي چي ميگم... چون عمرا اگه بفهمي! امشب فقط عربده كشي بود و بس!

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:2|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حافظ یکی از محاسنی که داره اینه که در اقل کلمات اکثر معنا را منتقل میکنه. یادم میاد چند سال پیش وقتی این بیت رو شنیدم به قدری مزه داد که در ذهنم حک شد چون در لحظه ای شنیدم که وقتش بود :

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود             ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

برای بزرگ بودن باید دلت آنقدر بزرگ باشد که مانند دریا؛ حتی نجاسات را در درون خودش مطهر کند. دوستدارم از مردانگی، به صبر، سکوت، استقامت، جوانمردی و تدبیرش ببالم و نه به قول عبور نور به "نر" بودنش! اما بین خودمان چند ده نفر باشد، ساعات کودکانه ای را سپری کردم! هنوز برای مرد شدن باید "مشق" نوشت...

 

یکسال دیگه از عمرم تموم شد و مثل هرسال برای سال بعد این موقع کلی برنامه نوشتم. نمیدونم چرا تقریبا همه اش "مادی" است ساقی نوشته بود مثل ما فقیر فقرا...! یادم اومد که از سه هفته بعد از گرفتن دیپلم تا امروز فقط کار کردم! با حقوق ماهی 12000 تومن! از فروشندگی، مغازه داری، بسته بندی مواد غذایی و... خیلی از خرج تحصیل و روزمره رو خودم دادم و خدا رو شکر! شاید همه آرزوهای دوران کودکی است که امروز "ولع" وصف ناشدنی رو فراهم کرده. 

 

همه دغدغه های آرمانی ام در همان روزهای اول دانشجویی کمرنگ شد! دیگر پیاده رفتن برای پس انداز250 تومن! جهت خرید کتاب جیبی از حراجی کتاب در خیابان کارگر، چندان توجیه نداشت!! نمیدانم این "حول حالنا الی اقبح الاحوال" کی اتفاق افتاد و عقل تعال اندیشم، عقل معاش اندیش شد! دیگر مشغولیت نیمه شب و سحرم عوض شد و همه توانم بر کار، کسب و دغدغه فردا صرف شد. هرچند هرکس که رسید گفت «همت مرد بر کار "جهاد" اوست» اما دیگران نمی دانند، من که میدانم حکایت چیست و حال به قول حافظ :

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

 

 

***

"نرد" همچنان باقی است. بهترین جا برای طرح حرفهای روزمره و عامیانه ام همین نرد است. اما وجود یک صفحه شخصی لازم بود. مقالات و یادداشتهای رسمی رو در اون سایت نگهداری و ارائه میکنم. طبیعتاً مخاطبین این دو دسته مطالب هم یکی نیست. مطالبی که در سایت خودم طرح میشه اگر توی وبلاگ نوشته بشه حوصله مخاطب رو سر میبره و بالعکس مطالبی که در نرد هست اگر تو سایت وارد بشه وجههء سایت رو سبک میکنه. بنابراین اسرافی در کار نیست. مثل هرکدام از ما که چندین دفتر روزانه داریم و در یکی کارها رو مینویسیم و یکی خاطرات و یکی گزارش و... شاید در عرصه اینترنتی هم این تعدد دفاتر خالی از لطف نباشه.

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

متاسفانه ساعت 30/10 ديشب تو اون تگرگ و بارون و در اتوبان نيايش يک بي ام وي که ظاهرا گازش گير کرده بود از مسير منحرف شد و به ماشين من خورد (206 صفر) که از سمت چپ عقب ماشين من چيزي نمونده و اون رو هم با جرثقيل بردن!  

 

در حال حاضر هم بخاطر ضرب خوردگي شديد سرم و درد گردن و مهمتر از اون اعصاب خورد حوصله نوشتن نيست! انشاالله اگر عمر و حوصله ای بود عکس ماشین قبل و بعد از تصادف رو میذارم تو وبلاگ تا بدونید چه عروسکی رو از بین برد!!!

 

پ.ن – 1 : ديشب تولدم بود! قرار بود زود بيام خونه که به جشنم برسم!

 

پ.ن – 2 : قصد اين بود که سايت جديد رو در روز تولدم معرفي کنم. فرصت نکردم کاملش کنم اما براي اينکه لااقل بابت مقاله حقوق فيلترينگ وعده داده بودم و با اینکه هنوز تا کامل شدن این سایت کارهایی باقی مونده :

 

سایت شخصی من

 

 

پ.ن – 3 : بیشتر از همیشه التماس دعا... التماس!!

 

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:5|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عبور نور عزيز – سلام

 

اين مطلب که اگر يه مردي يه زن ديگه اي رو ديد چنان کرد پس اگر زن هم ديد آيا ميتواند ازدواج مجدد کند يا خير بارها طرح شده و شايد علت اين تکرار اين باشه که لااقل من تا حالا پاسخ روشني عرض نکردم. به همين خاطر لازم بود لااقل نظرم رو بگم

 

«« با تاکيد بر اين اصل که : من در مهلت تکرار ناشدني زندگيم هيچ هدفي جز کمال و تعالي ندارم »»

 

اگر زن متاهلي به اين نتيجه رسيد که با زندگي در کنار مرد فعلي اش در ورطه سقوطه و عمر تکرار نشدني اش داره هدر ميره و در مقابل با زندگي مجرد و يا در کنار مرد ديگري ميتونه در مسير تکامل و تعالي انساني (نه حيواني) خودش پيش بره به فتواي بنده مکلف (تاکيد دارم بر مکلف) به طلاق است. چون اگر تکليف انسانها با هم بودن بود در محشر جدا نميشدند. با هم بودن انسانها طريقيت دارد نه موضوعيت.

 

اگر مرد متاهلي به اين نتيجه رسيد که با زندگي در کنار زن فعلي از هدف والاي کمالي و انساني خودش دور ميشه و در مقابل با همراهي فلان زن ميتونه اين مسير رو به سلامت طي کنه "مکلف" است که ابزار تعالي انساني خودش رو فراهم کنه. همسر تا زماني که "هم سر" است قابل اتکا است! از زماني که هر سر براي خودش پي سودايي است ديگر طلاق واقع شده، چه به زبان بيايد چه نيايد!! اما از اونجايي که بازگشت يک زن مطلقه به جامعه شايد براي زن هزينه بر باشه و مشکلات عديده اي رو ايجاد کنه (اونهم بخاطر تکاليف مالي مرد نسبت به زن است که عکسش صادق نيست) مکلف به طلاق نيست.

 

بنده اگر خودم روزي جاي مردي باشم که به نتيجه بالا رسيده به همسرم خواهم گفت بخاطر تعهدي که به تامين زندگي تو دارم تمام مخارج و هزينه هاي زندگي ات با من است اما من تعهدي به اينکه عقب بمانم براي آنکه با تو بمانم ندارم. به همين جهت در خواستن طلاق مخير است. همينطور اگر همسرم به من بگويد که زندگي در کنار فلان مرد براي من سعادتمندانه تر از توست! لحظه اي درنگ نمي کنم...!!!!

 

حالا اگر عده اي عياش و مال پرست و هرزه از حکم، استنباط غلط مي کنند که نميشود فرمول را جمع کرد! اگر از قرآن تفسير اشتباه کردند سرکار قرآنها را آتش ميزنيد!!!؟

 

اميرالمومنين ميگن : جاهل هميشه يا در افراط است يا در تفريط! شرع گفته حرام خدا را نبايد حلال کرد اما نگفته حلال خدا را بايد حرام کرد. فرق طلاق با نکاح چيست؟ هر دو حلال! چرا؟ براي تدارک تعالي!! چه کسي به من و يا به تو چنين حقي داده که براي اعلان وفاداري (!) عمري را در اشتباهمان متوقف بمانيم. روزي که خدا "حسام" (نوعي) را مي آفريد براي او در عالم تکليفي معين کرده که بايد انجام دهد. اين هدف است. غير از آن همه چيز طريقيت دارد. فرزند نوح مانع کمال بود، خدا گفت برود! همسر، کار، درس صوري، خواندن، نوشتن و هرآنچه که مانع کمال است بايد برود!! واقعا فکر ميکني اگر فرداي بگويند آقاي فلان، خانم فلان! آفريده شده بود که مرکب خلقت را يه جلو ببري اما همه عمر نشستي و ناليدي که چرا پاي سفر ندارم، حال آنکه اينهمه همپا بود! چه جوابي مي دهي؟

بخاطر عرف ؟

بخاطر وفاداري به اشتباه اول!؟

کسي که يک خطا کند و هزار روز بر خطايش اصرار کند هزار و يک خطا کرده!!

 

 --------------

 

پ.ن -۱: از آنجايي که قاضي در زمان صدور حکم فوق به شدت بخاطر اسارت يک دوست متالم بود و عصباني، به جهت نبود شرايط قضا، حکم غيرقطعي و قابل تجديد نظر است !(:

 

پ.ن - 2 : نقد خواندنی و قابل تامل یک دوست (هیچکس) بر این نوشته را حتما بخوانید.

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:47|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بارها شده به اين نتيجه رسيدم که انسان پيچيده ترين مخلوق عالمه و به همين دليل روابط انساني نيز داراي پيچيدگي هاي ذاتي است. برخورد فرمولي با روابط اجتماعي و استنتاج هاي قطعي در مورد علت رفتار انسان هيچگاه مطلق نيست.

 

يادم مياد چند سال پيش از جانب دوستان نايب الزياره بوديم در زندان! لحظات فراموش نشدني است که هر ثانيه اش  خاطره است. بالاخص که من در زندان کودکان بودم (از نظر حقوق کيفري ايران کودک هر فرد زير 18 سال است، يعني نظام دادرسي کيفري ما تابع بلوغ در فقه نيست).

 

چون سن و سالي نداشتم يکي دوتا رفيق پيدا کردم. يه پسر خيلي موقر و باحالي بود کلي باهم گرم گرفتيم، ميگفتن مخ کاميپوتره و اينجا گاهي اموزش ميده و از اين حرفا. نشسته بودم کنارش؛ يه سمت ديگه هم مددکار نشسته بود برگشته آروم دم گوش من گفت ميدوني جرمش چيه؟ يه ابرو بالا انداختم يعني نه! يواشي گفت: قتل !! گفتم کيو؟ (منظور اينکه کيو کشته) دوباره يواش گفت : پدرشو، مثله کرده! (مثله کردن يعني کشتن و تکه تکه کردن جنازه)

 

من ديگه قفل شده بود مغزم!! يه نگاه به قيافه پسره کردم! و سعي کردم به روي خودم نيارم که شوکه شدم؛ يه نگاه به مددکار که انگار از شوکه شدن من کيف کرده بود! يه جوري بحث رو جمع کردم اومدم بيرون جلو مددکارو گرفتم گفتم چي گفتي؟ دوباره تکرار کرد. گفتم آخه براي چي؟ گفت پدرش معتاد بوده و براي تامين هزينه هاي اعتياش براي مادر اين پسر مرد مي آورده.

 

نا خودآگاه دلم خنک شد! کيف کردم که آدم کشته... بعد يه سري تکون دادم از جو عوامانه اومدم بيرون و برگشتم به جو "حقوقي" خودم. ديدم که قتل، قتل است. طبق اصل قانوني بودن جرم و مجازات هيچ احدي اجازه مجازات سرخود ندارد. از جهتي، قتل مشمول دفاع مشروع هم نيست، چون شخص متجاوز کشته نشده بلکه پدر به قتل رسيده و... قتل عمد مستند به اقرار مرتکب محرز است. شايد اگر اون وکيل درست و حسابي داشته باشه از اعدام فرار کنه (چون فقهي بالغه اما طبق کنوانسيون کودک، از طرفي ايران هم در کنوانسيون حق شرط داره و چندان نميشه از کنوانسيون در محاکم استفاده کرد) اما بالاخره مجازات ميشه.

 

ميدوني اين رو براي چي گفتم؟ ميخوام بگم همينکه لحظه اول دلم خنک شد (واحتمالا دل شما هم خنک شد) يعني مراتبي از عدالت در اقدام اين نوجوان بوده. شايد همه قتلهاي عمد به يک ميزان مشمئز کننده نباشه! خواستم آخرش بزنم به صحراي کربلا؛ بگم اينکه تو يادداشت "يه سوالي دارم! وجداني جواب بده" برخي از دوستان محکم تاختند و برخي هم نه، بايد با ملاحظه اين مهم باشه که :

اول -  بايد زندگي شخصي و داخلي سوال کننده کاملا مورد توجه قرار بگيره. هر ازدواج دومي مشمئز کننده نيست آنگونه که هر قتل عمدي مشمئز کننده نيست.

دوم -  پديده هاي انساني را بايد خاص نگاه کرد و نظر داد چرا که هيچ انساني شبيه ديگري نيست (وقتي هيچ اثر انگشتي شبيه ديگري نيست، تکليف انسان که روشن است) بنابراين ظرح ديدگاههاي کلي هميشه ميزاني خطا دارد.

سوم  -  قضاوت آخرين کار است نه اولين کار.

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:8|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يكي اين ها رو به من گفت

ديدم راست گفت، خواستم

بگم شما هم بخونيد .......

 

انسان ضعيفي هستي. سعي كن خوتو تقويت كني

ضعيف كه ميگم در مقايسه با بقيه نيست. در مقايسه با مطلقه.

تو جامعه خيلي هم قوي و محكم و با اراده هستي

ولي اين جامعه معيار مناسبي براي ارزيابي نيست. چون مريضه

تاحالا كوه اورست رو ديدي؟

دماوند رو چطور

بزرگي اورست رو اصلا با ديدن نميتوني تصور كني. چون اطرافش همه مرتفع هستند. تا شعاع چند كيلومتري

اما بزرگي دماوند رو ميتوني احساس كني چون اطرافش مرتفع نيستند.

دماوند يك قله محليه ولي بزرگيش و زيباييش بيش از اون چيزي كه هست احساس ميشه

ولي اورست يك قله سراسريه و بزرگيش زياد احساس نميشه

هيچ گاه خودتو با اين جامعه مريض مقايسه نكن كه احساس غرور و اعتماد به نفس كاذب پيدا ميكني

اگه دكتر ازمنديان رو بشناسي

اون هم فقط بلده كه اميد واهي و اعتماد به نفس كاذب تزريق كنه

باغ هاي سرخ و سفيد رو نشون ميده و ميگه بايد تلاش كني و خودتو باور كني

در صورتي كه اعتماد به نفس چیزی نيست كه بشه به كسي تزريق كرد

اعتماد به نفس از فيدبكايي كه فرد تو جامعه ميگيره بدست ميان

نه با مطالعه نه با قهرمان المپیاد شدن نه با مدال طلاي المپيك اوردن

با هيچ يك از اينا اعتماد به نفس حاصل نميشه

بلكه وقتي فرد نتيجه كارشو تو جامعه ميبينه و از جامعه فيدبك ميگيره احساس ميكه كه مدال طلا يا قهرمان شدنش يعني يك چيزي كه كار هر كسي نيست و اون وقت اعتماد به نفس پيدا ميكنه

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:18|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

مقاله بنده به نام " حقوق فیلترینگ "

در صفحه ۱۴ هفته نامه عصر ارتباط امروز

در ذیل مقاله دبیر محترم شورای عالی اطلاع رسانی هم ابراز نظر فرمودند

که کوتاه اما خواندنی است! جهت استحضار عرض کنم ایشان نخستین روحانی

در سمت ریاست شورای اطلاع رسانی هستند که جایگزین مهندس جهانگرد شده

و تنها سابقه قابل توجه ایشان در عرصه فن آوری اطلاعات مدیریت سایت حوزه علمیه قم است

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:52|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عبور نور :

 

خانمهایی که توی دو سه سال اخیر با استفاده